۱۳۸۸/۹/۸ ه‍.ش.

poker and life 8






در پوکر میشود به قدرت افسونگر زنان پی برد. میفهمید که چقدر نقاط ضعف مردان، ثابت، مشخص و انعطاف ناپذیر است.








۱۳۸۸/۹/۷ ه‍.ش.

در ستایش سینما 10





شگفت انگیز، شاعرانه، یک شاهکار به تمام عیار. این فیلم را باید دید. فیلم با دید بی طرفانه اش آنچنان حوادث تنیده در هم را شاعرانه توصیف میکند و آنچنان پارادوکس ها را با هنرمندی نشان میدهد که تو مجبوری بلند شوی و به احترام فیلم چندین پیک علت و معلولی آن را ایستاده تماشا کنی، دقیقا مانند منچستر- بایرن مونیخ در فینال جام باشگهای اروپا.
سینمای این منطقه پرکنکاش جهان (فلسطین و کشور همسایه) بسیار جذاب و درگیرانست. دید اکثر کارگردان های اینجا، برخلاق قدرت مدارانشون بی طرفانست، نه به طور کامل ولی خوب. دنیایی که این فیلم شرح میدهد، قصد ندارد تقصیر رو به گردن کسی بندازه. همه ی زوایا را نشان میدهد، از خود مردمان آنجا و میرود به سمت عوامل کنکاش. بسیار استعاری، آیرونیک، و شاعرانه نشان میدهد. حتی در جاهایی از فیلم جای برادران کوئن را نیز خالی میکنی. بنظر بنده ی حقیر، بی هیچ تردیدی یکی از فیلمهای برتری بود که در کن نمایش داده شد از 2000 به این ور.








بیایم در مورد این فیلم حرف بزنیم. این فیلم مربوط به خطه ی مقابل فلسطینی هاست. وقتی این فیلم را میبینی، ناخودآگاه در یک جاهایی از فیلم راه میروی، بلند میشوی، عرق از سر و رویت میبارد، درست مث همان زمان که پولی وسط میز هست و تو نمیدانی دست طرف مقابلت چی هست، لعنتی. میدانید از چه حرف میزنم، میدانم. من به جز این دوفیلم سه فیلم دیگر از این دو خطه دیده ام. چیزی که مرا شگفت زده کرد، آنها انگشت اتهام را به هیچ کس نشانه نمیروند. آنها به خودشان، به فرهنگشان، به رفتارشان اتهام را روانه میکنند. همه ی آنها، سردرگرمن و پریشانی شان نشان میدهد که زنده اند. آنها فیلم میسازند. فیلمهایی را در محیط هایی میسازند که سالها روی خوش به خودش ندیده. تا بوده، خون بوده و آی دی کارت ها و دستگیری ها. شب میشود خوابید؟ میدانید چه روانی از شما می فرساید زندگی در این مناطق. ولی آنها میخندند، نمیخواهند تن دهند به این شرایط. آنها مردمانی احساسی هستند، اهل بزم و رزم و سیگار. به جان خودم حیف است، دارن حیف میشوند. بر باد رفته اند به فاک. ببینید این دو فیلم را. موزیک های زیبایشان را نیز در یابید. غفلت موجب پریشانیست. تو فکر کن داری بازی ایران استرالیا را میبینی. البته بی هیچ شک و تردیدی اولین فیلم توصیه ی فراوان میشود، برای شروع.











شبانه





خوابش می آمد. سرش را بر روی سینه ام گذاشت.








۱۳۸۸/۹/۴ ه‍.ش.

سوز





تو راه بودم. حالم گرفته بود. به راننده گفتم بزن كنار. همه شاكي شدن. گفتم من يه سيگار بكشم ميام. قيافم انقدر نادَخ بود هيچ كس چيزي نگفت. اومدم بيرون، ديدم كنار يه پل عابر وايساده، وسط جاده! زد به سرم برم بالاش. همينطور كه سيگار ميكشيدم، پايين، جاده رو نگاه ميكردم. ماشيني رد نميشد، برهوت ِ برهوت. هوا سوز داشت، سوزش جون داشت. به خودم ميپيچدم كه تحمل نياوردم، زدم زير گريه. بعدش رفتم پايين، نشستم تو ماشين. راننده نگام كرد، گفت ميخواي يكم بيشتر بمونيم؟ چيزي نگفتم. راه افتاد. سرمو تكيه داده بودم و چشمامو بسته بودم كه عقبي گفت آقا بيا. دو نخ سيگار بود، يه مشت تخمه.









۱۳۸۸/۹/۲ ه‍.ش.

چراغ آويز








وارد اتاق شد و همه جا را وارسي كرد. به سمت ميز وسط اتاق رفت و روي آن نشست. سقف را نگاه كرد. دستش را به سمت چراغ آويز برد و آن را تكان داد. دستانش را به هم قفل كرد و چانه اش را روي آن تكيه داد. با خودش آرام زمزمه كرد " درست مث فيلما‌ ."
در باز شد و سرباز آمد تو.
+ قربان، اينم متهم









۱۳۸۸/۸/۲۴ ه‍.ش.

دو دلقک




آدمی کوته قد بود. کلاهی عجیب با زنگوله ای در انتهای آن به سر داشت. کفشهای پنبه ای شکل به پا داشت و شلواری گل گلی.
به هم رسیدند. لحظه ای مکث کردند و هم را نگریستند. از کنار هم رد شدند و اندک اندک از هم دور. باز شروع به خنداندن دیگران کردند.








۱۳۸۸/۸/۲۱ ه‍.ش.

اون




کتابهایش را در گوشه ای روی هم ریخته بود. روی آنها نیز باکس های فیلمش بود. روی تلویزیون لباسهایش را ریخته بود. زیاد به کارش نمی آمد. آن وقت هم که باید روشن میشد مانند زنی که موهایش را از وسط فرق میدهد، لباسها را کنار میزد. مبلکی با پارچه و ابر درست کرده بود. ابرها را از دلاوران کش رفته بود. لپ تاپکی نیز داشت. مث خودش کند بود. کند فکر میکرد، کند کار میکرد، کند خاموش میشد. دیوار ها را سرتاسر با پارچه آویخته بود. رویش چند خط کج و کوله کشیده بود اسمش را گذاشته بود هنر. میگفت کی به کی است بگذار لااقل تو این چار دیواریه فکستنی خودم را هنرمند بدانم. به نور علاقه نداشت، به ویتامین چی چی هم ایضا. هرزگاهی که میرفت بیرون، برایش بس بود. هوایی نبود، بوی دود بود و عود. بوی دود دائم بود، بوی عود برای آمیزش . ترکیب سحر آمیزی میشود. تنها چیزی که به آن مینازید دو بلندگویی بود که از دوستی به او رسیده بود. با اینکه هر زمان که آهنگی پخش میشد، ذره ای تلخی، مانده از آن دوست وجودش را پر میکرد ولی دوست میداشت. شیرینی، شیرین نمیشود تا وقتی که کمی تلخی چاشنی اش کنی. کار خاصی که تو فکر میکنی نمیکرد. کار خاص برای خودش زیاد داشت. مینشست، فی المثال. از پدرش، برایش ته پولی به ارث رسیده بود. گذاشته بود در بانک، سودش را میگرفت. حال و حوصله ی فکر کردن، برای اینکه آن پول را دو برابر کند نداشت. میگفت:" هر چه کرمش باشه میده، ندادم سگ خورد."
نمیدانستیم دقیقا آدمها را از کجا می یابد. هر آدمی را راه نمیداد، ولی هر آدمی را یک بار راه میداد. ما هم که ماندیم، از آن زمانی ماندیم، که یک تکه از وجودش را پر کردیم. آنوقت که قصد سفر کردیم، برای اولین بار گفت:" نرو، تنها میشم." ولی رفتیم و الان که این را مینویسیم، خبری از آن آورده اند. خبری از خاموشی.













۱۳۸۸/۸/۲۰ ه‍.ش.

لذت 15






اومد تو اتاق. آشفته بود. مرتب اينور و انور ميرفت. سرش پايين بود. يه سيگار رو لبش بود. هي با دستش از رو لبش ور ميداشت، و يكم ميچرخوندش و دوباره ميزاشت رو لبش. مدتي به همين وضع گذشت كه حرف زد. از خوابي كه ديده بود گفت. از اينكه بايد يكي رو ميكشت ولي نمي خواست. از عرق، موهاش چسبيده بود روي پيشونيش. راه ميرفت، تند و تند. رفت سمت ميز. يه نخ ديگه برداشت، اون يكي ديگه هم رو لبش بود. دنبال فندك ميگشت. بهش اشاره كردم. اومد سمتم. روي راحتي نشسته بودم. نشوندمش رو پام. بدنشو تكيه دادم به سينم. فندك رو گرفتم سمتش، گفتم:" كدومو روشن كنم؟‌ " يه نگاه كرد، لحظه اي جا خورد و بعد لبخندي زد.









۱۳۸۸/۸/۱۷ ه‍.ش.

پاتنر بازی 3




هرگز رابطه ای را که در آن، بر سر غذا با پارتنر جانتان تفاهم ندارید، آغاز نکنید. از ما گفتن بود، بگا خواهید رفت.











در ستایش سینما 9


Johnny Got His Gun




Father: He eats through a tube. And whatever comes in through a tube has to go out through a tube. He is the armless, legless wonder of the twentieth century. And yet, by God, he's just as alive as you and me.

Joe: Inside me I'm screaming, nobody pays any attention. If I had arms, I could kill myself. If I had legs, I could run away. If I had a voice, I could talk and be some kind of company for myself. I could yell for help, but nobody would help me.

Joe: I don't know whether I'm alive and dreaming or dead and remembering.

Joe: When it comes my turn, will you want me to go?
Father: For democracy, any man would give his only begotten son.

Joe: There's a game out there, and the stakes are high. And the guy who runs it figures the averages all day long and all night long. Once in a while he lets you steal a pot. But if you stay in the game long enough, you've got to lose. And once you've lost there's no way back, no way at all .




جانی تفنگش رو برداشت و رفت که توی دنیای خودش، تو ذهن و خیال خودش، تو اتاقی تاریک برای سالها زندگی کنه. جانی زیاد چیزی نمیدونست. بهش گفته بودن، یه انسان جز بدن سالم و عشق نیاز به دموکراسی و عدالت هم داره. باید براش جنگید، جون داد، جون گرفت.
جانی، آدم خاصی نبود. قهرمان قصه ی ما هم نمیتونست باشه. انقدر بی شاخ و برگش کردن، که حتی یه لحظه هم این جرات رو نداری به اون لقبی بیشتر از یه آدم معمولی بدی. جانی با باباش زندگی می کرد، به دنبال عشقش بود، اما روی تخت، در دنیایی تاریک که هرزگاهی پنجره ای باز میشد و در تاریکی مطلق، در رویایی که خیلی دوست داشت واقعیت اون باشه تا این اتاق.










۱۳۸۸/۸/۱۶ ه‍.ش.

مامان بزرگ




دور و ور خونه ی مامان بزرگ گربه خیلی زیاده. بعضی شبا که گربه ها آخ و اوخشون براه می افته، می دَوه میره کناره در میخوابه، یه بقچه هم داره که وسائل ضروریش رو تو اون میزاره. میگه اندفعه دیگه زلزلست. البته مامان بزرگ اینجور چیزای علمی سرش نمیشه، یبارم که تلویزیون در مورد زلزله حرف میزد اینو شنید. صبشم، وقتی که بیدار میشه و میبینه که زلزله ای در کار نیست، میره سمت پنجره، دستشو رو دستش میزاره، سرشو تکون میده و میگه، بازم این حیوونا کسافت کاری کردن.









هفت تیر




هفت تیر برای من به مانند خانه ی پدربزرگ می ماند، خانه ای که در سرتاسر آن خاطره داشته ام. نمیگذارم ویرانش کنند و به جایش یک برج بسازند.








۱۳۸۸/۸/۱۴ ه‍.ش.

شکلات




به پوشش شکلات خیره شده بود. کمی به اینور و کمی به آنور، تمامی ی جوانب آنرا بررسی کرد. به سمت دهانش آورد و لحظه ای مکث کرد. چشمانش برقی زد. دیگر وقت باز کردنش بود. لفاف پلاستیکی اش را لای دندانهایش قرار داد و صدایی بپا خواست. با دست راستش پوشش آن را بیشتر باز کرد و بهتر شکلات نمایان شد. آن را کاملا از لفافش در آورد. برهنه میان دو انگشتش بود. از روی صندلی برخاست. ابتدا با نیروی پاهایش صندلی را کمی به عقب برد و سپس ایستاد. ابتدا ماهیچه های پشت پایش فشار ابتدایی را وارد کردند و سپس با تیکه دادن دست چپش بر روی دسته ی صندلی بلند شد. به سمت پنجره ی وسیع که کاملا یک دیوار را در بر گرفته بود رفت. کمی پرده را به کنار زد و کمی از شکلات را گاز. گذاشت تا آرام آرام در دهانش آب شود. بیرون را با کنجکاوی مناظره میکرد. جوانی رو به روی دیوار در تقلا و فرار بود. برایش به مانند صحنه ای در یک فیلم بود. میتوانست تصور کند که جوان دارد چه میگوید، داد میزند یا شیون. با هیجان گاز دیگری زد. شیرینی غیر قابل انکاری داشت و توجهش را جلب کرد. پرده را کشید. به روی مبل رو به روی میز کارش آمد و نشست. اتاق روشنایی ملایمی داشت. کمی تاریک و کمی روشن. پاهایش را باز کرد و پهن شد. چشمانش را بست و به شیرینی ای که در دهانش در جریان بود معطوف شد.