۱۳۸۷/۱۲/۷

کلاس کسل کننده

کنارش نشست. ازش اجازه گرفت که جامدادی اش را روی دسته ی صندلی اش بگذارد. با متانت آخرین دکمه ی مانتویش را باز کرد به گونه ای که او نفهمد. پاهایش را کمی باز کرد و هر بار که به سمت جامدادی اش میرفت، سینه اش را به دستش میمالید.
پسر به او نگاه کرد. هردو لبخندی زدند و منتظر شدند تا کلاس تمام شود.

۳ نظر:

سهيل گفت...

بعد از کلاس می خواستن دعوا بگیرن؟ :دی

سهيل گفت...

البته یه بحث دیگه هم هست، اینکه دعوا گرفتنیه یا کردنیه؟

alfred گفت...

:D