۱۴۰۵/۵/۱۰

خانه

به گذشتهٔ دورش فکر می‌کرد

حسی غریب و مبهم داشت

مثل زندانی که در حصرِ ابد بود

و بعد از سالیانِ درازی رها شده بود

و نورِ خورشید را خارج از محیطِ زندان لمس می‌کرد

در فضایی مبهم غلط می‌خورد

چشم‌هایش سنگین بود

از پلک‌هایش را روی هم بستن می‌ترسید

به سمت دری نزدیک شد

دست به دستگیره مکث کرد

سرش پایین بود

صدای بچه‌ها مشغول بازی کردن

خانه