۱۳۸۸/۵/۲۴

زمزمه


لبانش را میخورد. خون از لبانش جاری شد. پشت میز در آشپزخانه نشسته بود. تاب نداشت. خیارها را با بی اعتنایی پوست میکند. اینور و آنور را نگاه میکرد. چاقو را روی میز گذاشت. خودش را روی میز انداخت و با دستمال به تمیز کردن پرداخت. دوام نیاورد. به هال رفت و تلویزیون را روشن کرد. مرتب راه میرفت. به این سمت به آن سمت، رفت و برگشت. حواسش به تلویزیون پرت شد. در آن، چهره ی آدم ها را میدید. پر از خشم پر از نفرت. یکی آن سمت نشسته بود و دیگری در آن طرف. صدا را قطع کرد. به سمت اتاق بچه ها رفت. چراق اتاق راهرو را خاموش کرد که هجوم انوار به اتاق، بچه ها را بیدار نکند. در را نیم لا باز کرد. در اتاق توده ی خرمی از آرامش در جریان بود. آرام در را بست. باز به آشپزخانه رفت. باز پشت میز نشست و باز خیار را در دست گرفت. سعی کرد تمرکزش را به پوست کندن جلب کند. مدتی آرام شد.
گذر افکار او را اسیر کرده بود. حدس ها و ترس ها او را در برگرفته بود. با صدای الله اکبر که از بیرون می آمد، مکث کرد. چشمانش را بست. دستانش را روی میز گذاشت. با خودش زمزمه کرد. الله اکبر. پنجره را باز کرد. مدتی گذشت. دوام نیاورد. باز گوشی اش را گرفت. در دسترس نبود. باز گرفت. باز بی جواب. در همین حین مادرش زنگ زد. تحمل نکرد. گریه کرد، هق هق کنان. حرفی بینشان زده نمیشد. فقط زن گریه میکرد. صبور بود مادر. کوه بود مادر. گفت: " باز بهت زنگ میزنم "
روی کاناپه خودش را ول کرد. سرش را در گوشه ی کاناپه کرد. بچه که بود برای اینکه زشتی های پدر را نبیند این کار میکرد. کوسنی را روی سرش سفت فشار داد و به آن گوشه ی تاریک خیره شد. نمیدانست تا کی باید اینگونه باشد. میترسید برای سالها به طول بکشد. سالهایی که ریاضی وار هم حسابش را میکرد سرش گیج میرفت.
خواب بود یا بیدار فرقی نمیکرد. مهم آن بود که نبود. کلید در، در قفل و آن صدای همیشگی. هیچ کاری نمیتوانست بکند. بلند شد و فقط حیران، منتظر شد که ببیند خودش هست، خود همیشگی اش هست یا نه. با شتاب به بغلش آمد. پیراهنش خونی بود، دستانش خونی بود، گریه هایش خونی تر. سفت بغلش کرد. سفت تر بغلش کرد. این تفاهم نبود، این همدردی نبود، این، آنها بودند. مرد، گریه آلود، مرتب تکرار میکرد " فقط 18 سالش بود، فقط 18 سالش بود، فقط.... " میدانست باید کوه باشد. مرد فقط گریه میکرد.











۲ نظر:

مگس پیر گفت...

فوق العاده بود... و خیلی هم تلخ :(

ناشناس گفت...

در اتاق توده ی خرمی از آرامش در جریان بود.
man.a.ina.khosham.miad