۱۳۸۷/۱۱/۲۷

لباس نخی ی بلند

لباس نخی ی بلند و یکسره ای پوشیده بود. در ساحل بود. به دریا زل زده بود. در چشمانش نوعی حسرت موج میزد. دست به سینه ایستاده بود. بادی ملایم در حال وزش بود. تماس باد با بدنش حس این را میداد که دستان مردی، بدنش را نوازش میکند. برروی شن ها دراز کشید. چشمانش را بست. خودش را رها کرد. گذاشت تا باد هر کاری که میخواهد با او بکند.

۱ نظر:

R² گفت...

let the wind carry you home