۱۳۸۹/۴/۱۰





سیگاری آتش زدم، مردی در رو به رویم در ماشینش دستش را در دماغش کرد. سیگارم تمام شد، خاموشش کردم ولی هنوز انگشتش در دماغش بود. نزدیکش رفتم و به او گفتم: میخوای انگشتمو بهت قرض بدم، یه وقت دستت خسته نشه؟! گفت: دستت درد نکنه. دماغم عادت نداره انگشتی جز انگشت من بره توش.








۲ نظر:

فرزاد گفت...

آلفرد اون موقه ها بهتر مينوشتي بابا!

پيچك زندگي گفت...

ماشاا...سوراخش پاك ديگه!
تو وقت رانندگي اين وضعيتو ديدي...ما هر روز تو جلسه با اين صحنه روبه رو هستيم!
مي گفتي بهش پاكت بدم درشتاشو سوا كني