۱۳۸۸/۲/۲۰

چیزای عشقی 14

به قناری و قفسی که در آن بود نگاه میکرد. رو به رویش نشسته بود. قناری ساکت بود. لحظه ای بهم ریخت. مبادا روزی، با دستان خودش قناری رو آزاد کند!
درونش آشوبی بپا شد.
قناری بالا پایین میپرید. به آشپزخانه رفت. چاقویی را آورد. زمانی که در قفس را باز کرد، قناری دیگر آرام بود.

۳ نظر:

فالش گفت...

خدا نيااره اون روز رو كه با چاقو هم نميان سراغ آدم

Qioo گفت...

in "chize eshghi" nabud!

alfred گفت...

پس چی بود؟!