نمایش پستها با برچسب لذت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب لذت. نمایش همه پستها
۱۳۸۹/۹/۷
لذت 19
۱۳۸۸/۱۲/۱
لذت 18
عین یه بچه خوابیده. دستمو رو شکمش گذاشتم. با دم و بازدم نفسش دستم آروم بالا میره، آروم پایین میاد. آروم بالا میره، آروم پایین میاد. .. . ..
۱۳۸۸/۹/۲۲
لذت 17
چشامو باز کردم. پهن شده بودم روی کارپتای لخت آشپزخونه. بزاق دهنم جاری شده بود. توان بلند شدن نداشتم. نمیتونستمم فکر کنم که چرا الان اینجا باید باشم و اونم به این وضع. همونجوری موندم که بازم از حال رفتم. بهوش اومدم. خونه روشن تر شده بود. یکم بعد از گرگ و میش هوا بود. روی جافری شیشه ای گاز، نور خورشید منعکس شده بود. آهنگی هم از اون اتاق به گوش میرسید که پس زمینه ی فضا رو پر کرده بود. همونطوری موندم.
۱۳۸۸/۹/۱۰
لذت 16
نشستم دارم كارامو ميكنم. يه آهنگ نرم ِ يكم قر دار گذاشتم، آروم رو صندلي دارم خودمو باهاش تكون ميدم . تو آشپزخونست داره يه چيزي خورد ميكنه. صداي برخورد چاقو با تخته رو با ريتم آهنگ تنظيم كرده.
۱۳۸۸/۸/۲۰
لذت 15
اومد تو اتاق. آشفته بود. مرتب اينور و انور ميرفت. سرش پايين بود. يه سيگار رو لبش بود. هي با دستش از رو لبش ور ميداشت، و يكم ميچرخوندش و دوباره ميزاشت رو لبش. مدتي به همين وضع گذشت كه حرف زد. از خوابي كه ديده بود گفت. از اينكه بايد يكي رو ميكشت ولي نمي خواست. از عرق، موهاش چسبيده بود روي پيشونيش. راه ميرفت، تند و تند. رفت سمت ميز. يه نخ ديگه برداشت، اون يكي ديگه هم رو لبش بود. دنبال فندك ميگشت. بهش اشاره كردم. اومد سمتم. روي راحتي نشسته بودم. نشوندمش رو پام. بدنشو تكيه دادم به سينم. فندك رو گرفتم سمتش، گفتم:" كدومو روشن كنم؟ " يه نگاه كرد، لحظه اي جا خورد و بعد لبخندي زد.
۱۳۸۸/۷/۱۷
۱۳۸۸/۷/۱۶
لذت 13
صدای بسته شدن محکم در، سکوتی چند لحظه ای را ایجاد کرد. هنوز صدایش را میشنید. زیر لب، تند تند حرف میزد. سرش را به در تکیه داد. بسته ای را از جعبه ی کمک های اولیه در آورد، سیگار و فندکی در آن بود. روشن کرد. روی توالت فرنگی نشست. نفسی عمیق کشید، نه یکبار، چند بار. آرام تر شد. هدفونش را در آورد و در گوشش گذاشت. خودش را رها کرد، عینک دودی اش را از جیب راست پیراهنش در آورد، ژست گرفت، دستانش را بالا آورد و همراه با آهنگ ساکسیفون می زد. گویی روی صحنه هست و شیر آب و شلنگ روبه رویش نیز تماشاگران.
۱۳۸۸/۷/۱۵
لذت 12
گذاشتم رو راديو پيام. سيگاري روشن كردم و منتظرم كه بياد. رفته كه عينكش رو بياره. ميدونم حالا حالا ها پيداش نميكنه. بعد پنج دقيقه پيداش ميشه. نفس نفس ميزنه. ميشينه تو ماشين ميگه ببخشيد دير شد. لبخندي ميزنم، ميگم نه بابا.
۱۳۸۸/۴/۲۰
لذت 11
در برکه ام. به زیر، به پاهایم نگاه میکنم. برهنه و وحشی در آب اند و انبوهی از بچه وزغ ها در اطراف آن. زلالی آب، با رشته هایی از جلبک و گِل آغشته شده است. صدای شر شر آب در دور دست به گوش میرسد، بی شک آبشاری در کار است. گزش وزغ ها را روی سطح پوست احساس میکنم. با دست، راکدی آب را بهم میزنم. باز راکد میشود. در اینجا با طبیعت نمیشود شوخی کرد، میدانم. دستهایم را بهم میچسبانم. مقداری آب را در آن حصر میکنم و به صورتم میپاشانم. چشمانم بسته است. خنکی وزش باد را بر صورتم حس میکنم. آه ای از سر لذت میکشم. چشمانم را باز میکنم. دستی از زیر، از اطراف پاهایم، همانجا که وزغ ها تراکم کرده اند به روی آب می آید. توده ای از آب را به صورتم می افشاند. صدای خنده ای از سر سبکی می آید. رو به رویم هستی.
۱۳۸۸/۲/۱۵
لذت 10
ظرفی عمیق و پهن را انتخاب کرد. مقداری گوجه، خیار، کاهو، فلفل، نخود، قارچ، هویچ و چاقوی همیشگی را آورد. گوجه ها را روی تخته گذاشت و با ضرباتی سخت آنها را تکه تکه میکرد. سپس نوبت به بقیه رسید. صدای برخورد چاقو با آنها در فضا پیچید. بعد از خرد کردن، با متانت همگی را در ظرف ریخت. سسی را که از قبل درست کرده بود، آورد. روی مخلفات ریخت. دستکش را از دستش در آورد. میخواست تمام جزئیات، تمام تماس ها را حس کند. دو دستش را در ظرف کرد، نفسی عمیق کشید و مالش داد. با صبر، آرام و با لطافت.
۱۳۸۸/۱/۱۶
لذت 9
در خیابانم. بر روی نیمکتی نشسته ام. باران می آید. موتوری رد میشود. در امتداد صدای قیژ قیژش به رویا میروم.
۱۳۸۸/۱/۷
۱۳۸۸/۱/۶
لذت 7
با خلال دندانی در دهانم، با گیجی ِ بعد مــشروب، با سری رو به آسمان، ایستاده، میشاشم برروی بوته ها.
۱۳۸۷/۱۲/۲۷
لذت 6
در تاکسی مردی کنارم می نشیند. پلاستیکی پر، در دستانش است. آن را روی پایش میگذارد. از آن سرما تراوش میشود. در ظهری گرم، این سرما تجربه ی جالبیست.
کنجکاو میشوم که درون آن چیست. با انگشت کوچک، آرام پلاستیک را لمس میکنم. منحنی شکل است. و همچنین چیزی نازک را حس میکنم.
چه میتواند باشد؟ سیب دوست دارم پس یک سیب میشود. یک سیب گرد و یخ زده.
کنجکاو میشوم که درون آن چیست. با انگشت کوچک، آرام پلاستیک را لمس میکنم. منحنی شکل است. و همچنین چیزی نازک را حس میکنم.
چه میتواند باشد؟ سیب دوست دارم پس یک سیب میشود. یک سیب گرد و یخ زده.
۱۳۸۷/۱۲/۲۳
لذت 5
صدای کشتی ای شنید. از زیر پل رد میشد. فهمید تنها راهش چیست. برروی لبه ی پل ایستاد. دستانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد.
او مانند شاهینی جوان و چابک به پرواز در آمد. دیگر مهم نبود به کجا فرود می آید، گلوله ای به او اصابت میکند یا نه. برای او، این صعود کافی بود.
او مانند شاهینی جوان و چابک به پرواز در آمد. دیگر مهم نبود به کجا فرود می آید، گلوله ای به او اصابت میکند یا نه. برای او، این صعود کافی بود.
۱۳۸۷/۱۲/۲۲
۱۳۸۷/۱۲/۲۰
لذت 3
پلک هایش را بست. دو انگشت اشاره اش را از آخرین بند خم کرد و بر بالای پلک هایش گذاشت. انگشتهای شست اش را بر زیر پلک ها گذاشت، به گونه ای که با بهم پیوستن انتهای انگشت شت و اشاره اش یک بیضی ایجاد میشد. و آرام، با حرکتی دایروی چشمهایش را مالش داد.
۱۳۸۷/۱۲/۱۵
لذت 2
موهایش را نوازش کرد. چند تار مویش را در دهانش کرد. مزه ی آن را دوست داشت. به موهایش چنگ زد. سرش را محکم به میز کوبید. خون همه جا پخش شد. برای اولین بار در زندگیش از کاری لذت برد.
۱۳۸۷/۱۲/۱۴
اشتراک در:
نظرات (Atom)