‏نمایش پست‌ها با برچسب در ستایش بوز و سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در ستایش بوز و سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۱۲/۲۲

That's why I love Bukowski - درستایش سینما 11







Barfly
با فیلنامه ای از چارلز بوکوفسکی

Anybody can be a non-drunk. It takes a special talent to be a drunk. It takes endurance. Endurance is more important than truth




بوکوفسکی نویسنده نبود، او فقط زندگی ای که میکرد را می نوشت. زندگی اش بی مثال و آنقدر شبیه یک داستان بود که هرکس آرزوی زندگی در آن را دارد.











۱۳۸۸/۹/۷

در ستایش سینما 10





شگفت انگیز، شاعرانه، یک شاهکار به تمام عیار. این فیلم را باید دید. فیلم با دید بی طرفانه اش آنچنان حوادث تنیده در هم را شاعرانه توصیف میکند و آنچنان پارادوکس ها را با هنرمندی نشان میدهد که تو مجبوری بلند شوی و به احترام فیلم چندین پیک علت و معلولی آن را ایستاده تماشا کنی، دقیقا مانند منچستر- بایرن مونیخ در فینال جام باشگهای اروپا.
سینمای این منطقه پرکنکاش جهان (فلسطین و کشور همسایه) بسیار جذاب و درگیرانست. دید اکثر کارگردان های اینجا، برخلاق قدرت مدارانشون بی طرفانست، نه به طور کامل ولی خوب. دنیایی که این فیلم شرح میدهد، قصد ندارد تقصیر رو به گردن کسی بندازه. همه ی زوایا را نشان میدهد، از خود مردمان آنجا و میرود به سمت عوامل کنکاش. بسیار استعاری، آیرونیک، و شاعرانه نشان میدهد. حتی در جاهایی از فیلم جای برادران کوئن را نیز خالی میکنی. بنظر بنده ی حقیر، بی هیچ تردیدی یکی از فیلمهای برتری بود که در کن نمایش داده شد از 2000 به این ور.








بیایم در مورد این فیلم حرف بزنیم. این فیلم مربوط به خطه ی مقابل فلسطینی هاست. وقتی این فیلم را میبینی، ناخودآگاه در یک جاهایی از فیلم راه میروی، بلند میشوی، عرق از سر و رویت میبارد، درست مث همان زمان که پولی وسط میز هست و تو نمیدانی دست طرف مقابلت چی هست، لعنتی. میدانید از چه حرف میزنم، میدانم. من به جز این دوفیلم سه فیلم دیگر از این دو خطه دیده ام. چیزی که مرا شگفت زده کرد، آنها انگشت اتهام را به هیچ کس نشانه نمیروند. آنها به خودشان، به فرهنگشان، به رفتارشان اتهام را روانه میکنند. همه ی آنها، سردرگرمن و پریشانی شان نشان میدهد که زنده اند. آنها فیلم میسازند. فیلمهایی را در محیط هایی میسازند که سالها روی خوش به خودش ندیده. تا بوده، خون بوده و آی دی کارت ها و دستگیری ها. شب میشود خوابید؟ میدانید چه روانی از شما می فرساید زندگی در این مناطق. ولی آنها میخندند، نمیخواهند تن دهند به این شرایط. آنها مردمانی احساسی هستند، اهل بزم و رزم و سیگار. به جان خودم حیف است، دارن حیف میشوند. بر باد رفته اند به فاک. ببینید این دو فیلم را. موزیک های زیبایشان را نیز در یابید. غفلت موجب پریشانیست. تو فکر کن داری بازی ایران استرالیا را میبینی. البته بی هیچ شک و تردیدی اولین فیلم توصیه ی فراوان میشود، برای شروع.











۱۳۸۸/۸/۱۷

در ستایش سینما 9


Johnny Got His Gun




Father: He eats through a tube. And whatever comes in through a tube has to go out through a tube. He is the armless, legless wonder of the twentieth century. And yet, by God, he's just as alive as you and me.

Joe: Inside me I'm screaming, nobody pays any attention. If I had arms, I could kill myself. If I had legs, I could run away. If I had a voice, I could talk and be some kind of company for myself. I could yell for help, but nobody would help me.

Joe: I don't know whether I'm alive and dreaming or dead and remembering.

Joe: When it comes my turn, will you want me to go?
Father: For democracy, any man would give his only begotten son.

Joe: There's a game out there, and the stakes are high. And the guy who runs it figures the averages all day long and all night long. Once in a while he lets you steal a pot. But if you stay in the game long enough, you've got to lose. And once you've lost there's no way back, no way at all .




جانی تفنگش رو برداشت و رفت که توی دنیای خودش، تو ذهن و خیال خودش، تو اتاقی تاریک برای سالها زندگی کنه. جانی زیاد چیزی نمیدونست. بهش گفته بودن، یه انسان جز بدن سالم و عشق نیاز به دموکراسی و عدالت هم داره. باید براش جنگید، جون داد، جون گرفت.
جانی، آدم خاصی نبود. قهرمان قصه ی ما هم نمیتونست باشه. انقدر بی شاخ و برگش کردن، که حتی یه لحظه هم این جرات رو نداری به اون لقبی بیشتر از یه آدم معمولی بدی. جانی با باباش زندگی می کرد، به دنبال عشقش بود، اما روی تخت، در دنیایی تاریک که هرزگاهی پنجره ای باز میشد و در تاریکی مطلق، در رویایی که خیلی دوست داشت واقعیت اون باشه تا این اتاق.










۱۳۸۸/۷/۹

در ستایش سینما 6







خوبیه سینما اینه که همونقدر یادت میده که پرستشش کنی همونقدر هم بهت این امکان رو میده که ازش متنفر باشی. این فیلم رو همه دیدید. من هم دیدم. کی ندیده؟ ولی چرا؟ چرا من یه وقتی از این فیلم خوشم اومد. همون وقتی که بچه بودم. و چرا الان بدم میاد؟ چرا این فیلم ساخته میشه؟ فیلمی که توش طرز کار با اسلحه رو به یه بچه یاد میدن! به جای اینکه تو این سن بهش بگن برو، بزن به پارک، بازی کن، خیال پردازی کن، عروسک دستت بگیر، دستش تفنگ میدن. سینما جایی نیست که بخوای نفرت یا علاقتو نسبت به یه فیلم داد بزنی. اینجا فیلم ساخته میشه میره روی پرده و الخ. شاید این حس من از روی ضعف بیشتر نباشه ولی آقا جان، جان بچه هاتون قسم، این فیلم رو به هرکی ریکامند نکنید. این فیلم مریضه. آخه چرا؟ چرا کل کودکی یه بچه رو خراب میکنید؟ کارگردان حق داره هر فیلمی بسازه. به من چه؟ ولی به شما مربوط میشه چه فیلمی رو ببینید. رویای داشتن تفنگ، کشتن با تفنگ، انتقال نفرت با تفنگ خطرناکه.









۱۳۸۸/۵/۱۶

در ستایش سینما 5


تاریخ بشر را میتوان به قبل از پیدایش فیلم و بعد از آن تقسیم کرد. تاریخ خیانت به بشر را نیز میتوان به قبل از پیدایش فیلم و بعد از آن تقسیم کرد. پارادوکسیکال است ولی هست که هست. چرخش دوربین ها آنچنان به سمفونی هماهنگی تبدیل شد و آنقدر آن بخش دوست داشتنی از وقایع را نشان داد که حقایقی که از متن تاریخ بر میخواست نیز بی ارزش شد و گاه مقدس. نمونه ی بارز آن جنگ جهانی. جدا از حقایقی که صرفا خواسته شد که منتشر بشود، مردمانی توسط چرخش دوربین ها بی رحمانه خرد شدند و عده ای مقدس مابانه جایگاهی دست نیافتنی یافتند. تصاویر ، صدا ها، زجه ها، شکل ها، عکس های متحرک، این ها خاک کنندگان حقیقت بودند. فیلم ها از آنجا که بدلیل ارتباطی که مردمان در معنای عام، بی بدیل با آن برقرار میکنند، تصویرهای ذهنی دلخواه خود را از آنچه که ما به نام حقیقت یاد میکنیم بر حافظه ی بشر به جا گذاشتند و میگذارند. و آنقدر این صحنه ها به احساس، به حساسیت های بشری آغشته شد که دیگر هیچ انسانی در جایگاه انسانی خود نمیتواند به واقعیتی، فرای حقیقتی که در متن فیلم جریان میابد، دست یابد. از طرفی، فیلم میتواند از روی غفلت دستهایی که دوربین ها را میچرخانند و فکرهایی که به شخصیت ها و وقایع جان میدهند، حادثه ای بدیع را به حادثه ای خفیف و عادی و در جریان همیشگی زندگی قرار دهد. آنچه که در در فیلمهای جنگ ایرانی کاملا به چشم میخورد.
آنقدر سینما و جریان سینما، محکوم و محتوم به بقا شده است که دیگر بشر، حقیقتی نمیشناسد. فقط و فقط فیلم را میشناسد. شما میخواهید آگاه شوید، فیلم میبینید. ما، انسان هایی بودیم که به تاریخ، شکاک، و آن را از دفتری که صرفا به ثبت وقایع می پردازد فراتر میدانستیم و معتقد بودیم که گاهی خط و خطوطی زشت در لا به لای جملات و سیر حرکت کلمه ها دیده میشود. ولی همین انسان شکاک با دست خود این پدیده ی زیبا و قابل ستایش را خلق کرد و خلق کرد و دوباره خلق شد و خلق خواهد شد....





۱۳۸۸/۱/۱۱

در ستایش بوز و سینما 4


Üç maymun


پ.ن.1. این پست منحصرا در ستایش سینماست. خیلی ها سینما را با ادبیات مقایسه میکنن و از بعضی جهات حرفهایی میزنن که درسته. ولی با دیدن این فیلم به قدرت پرداخت صحنه و سینما میشود پی برد. کارگردان این فیلم در درجه ی اول یک عکاس است. و دیگر فکرش را بکنید که چه تصاویر نابی خلق شده است. این فیلم احترام برانگیز است.
پ.ن.2. جان منی، سیلان.

۱۳۸۸/۱/۹

در ستایش بوز و سینما 3


The Wrestler

Randy 'The Ram' Robinson: Goddamn they don't make em' like they used to.
Cassidy: Fcukin' 80's man, best sht ever !
Randy 'The Ram' Robinson: Bet'chr aass man, Guns N' Roses! Rules.
Cassidy: Crue!
Randy 'The Ram' Robinson: Yeah!
Cassidy: Def Lep!
Randy 'The Ram' Robinson: Then that Cobain puussy had to come around & ruin it all.
Cassidy: Like theres something wrong with just wanting to have a good time?
Randy 'The Ram' Robinson: I'll tell you somethin', I hate the fcukin' 90's.
Cassidy: Fcukin' 90's scuked.
Randy 'The Ram' Robinson: Fcukin' 90's scuked


پ.ن. فک کنم در ستایش بوز و سینما انتخابم رو برای صحنه های ناب بیشتر میکنه. به خاطر همین اسمش رو عوض کردم
پ.ن.2. شاید بگید این چه ربطی داره به بوز و سینما. اصولا همچین دایالوگ های نابی که تازت میکنن رخ نمی ده مگر اینکه در محیطی اینچنینی باشی.

۱۳۸۷/۱۲/۲۴

در ستایش بوز و سینما 2



در ستایش بوز و سینما 1

Blue velvet 1986

" Jeffrey Beaumont: Man I like Heineken! You like Heineken?
Sandy Williams: Uh- Well, I've never really had a Heineken before.
Jeffrey Beaumont: You never had a Heineken before?
Sandy Williams: My dad drinks Bud.
Jeffrey Beaumont: King of beers



پ.ن. باید حادثه ی مهمی باشد، قسمتی از یک فیلم که مدت ها پیش دیده ای در ذهنت همچنان جریان داشته باشد. میخواهم جاودانه های فیلم ها در مورد آبــجو را در اینجا به ثبت برسانم.