‏نمایش پست‌ها با برچسب چیزای عشقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چیزای عشقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۴/۱۲

چیزای عشقی 28





عزیزم، بیا تو یه بانک دو تا حساب باز کنیم. من هی ده هزار تومن به حسابت بریزم، و هی تو همون ده هزار تومن رو به حسابم بریزی. خیلی شیک هر روز بریم اونجا، من یکم زودتر. بعد اینکه پول رو ریختم به حسابت از بانک برم بیرون و تو بیای، در حالیکه عینک دودی زدیم، کمی کمرمون رو به نشونه احترام خم کنیم، سلام آقای فلانی، سلام خانوم فلانی بگیم و از کنار هم رد بشیم. انقدر اینکارو بکنیم که بانکیا شاکی شن.








۱۳۸۹/۳/۲۶

چیزای عشقی 27





عزیزم، بیا یه تصادف ساختگی راه بندازیم. من به تو بزنم، بیام بغلت کنم، آروم بزارمت تو ماشین، اون وسط مسطا، میونه اون همه شلوغی و ازدحام یه بوس یواشکی هم بکنمت، بعد برسونمت بیمارستان. انقدر پیشت بمونم تا خوب شی.









۱۳۸۹/۱/۱۵

چیزای عشقی 26





عزیزم، تو مث اون دربستی ای هستی که آخر شب آخر کار، سر راه خونه، به پست آدم میخوره.








۱۳۸۸/۸/۶

۱۳۸۸/۶/۳۰

چیزای عشقی 23




عزیزم، تو بزرگترین اپوزیسیونی هستی کـه تا حالا در مقابل من تشکیل شده. سرکوب بشو نیستی که نیستی.










۱۳۸۸/۳/۱۶

۱۳۸۸/۳/۴

چیزای عشقی 17

شگفت انگيزترين نكته در مورد تو اينه كه، عزيزم هر وقت با تو اَم، نميفهمم چجوري كارمون به تخت ميكشه.

۱۳۸۸/۲/۲۳

چیزای عشقی 15

بیا تابستون، از گرما و شلوغی ی تهران فرار کنیم. بریم یه جای دور، مثلا یه مزرعه. و شبا برای اینکه آتیش تا صب روشن بمونه، باهم دنبال راه چاره باشیم.

۱۳۸۸/۲/۲۰

چیزای عشقی 14

به قناری و قفسی که در آن بود نگاه میکرد. رو به رویش نشسته بود. قناری ساکت بود. لحظه ای بهم ریخت. مبادا روزی، با دستان خودش قناری رو آزاد کند!
درونش آشوبی بپا شد.
قناری بالا پایین میپرید. به آشپزخانه رفت. چاقویی را آورد. زمانی که در قفس را باز کرد، قناری دیگر آرام بود.

۱۳۸۸/۱/۱۸

چیزای عشقی 11

بگذار پاره گی ِ کفشت را لمس کنم. آن را بلیسم. مزه ی کـثافتش را بچشم.



پ.ن. خیلی وقته میخواستم نقل قول هایی که دوستشون دارم رو یه جا پست کنم. این Let's not forget، وبلاگمه که توش نقل قول هام رو میزارم.