۱۴۰۵/۵/۱۰

خانه

به گذشتهٔ دورش فکر می‌کرد

حسی غریب و مبهم داشت

مثل زندانی که در حصرِ ابد بود

و بعد از سالیانِ درازی رها شده بود

و نورِ خورشید را خارج از محیطِ زندان لمس می‌کرد

در فضایی مبهم غلط می‌خورد

چشم‌هایش سنگین بود

از پلک‌هایش را روی هم بستن می‌ترسید

به سمت دری نزدیک شد

دست به دستگیره مکث کرد

سرش پایین بود

صدای بچه‌ها مشغول بازی کردن

خانه

۱۳۹۲/۹/۱۷

سه‌شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش. بود که دیگر ننوشت. 
برایش نوشته شده بود که ننوشتن و یا توانش را نداشتن یک سر آغاز است.
یک خط٬ یک امید.
او انسان شد. سر آغاز شد.
- برایم جمله ای آورده ای؟
ندایی سر نداد. خسته دیگر نبود. میفهمید. میدانست. دوست داشتن را حس کرد٬ حتی برای لحظه ای. لحظه ها بودند که بر روی دوشش بودند.
او مخفی شده بود. او خود را با خسته دار زده بود. او منهدم شده بود٬ از سر آغاز. از همان نقطه ی شروع.
او به دنبال بود. او به دنبال است. او جاری است. او رها است. او میخواهد که باشد. که حس کند. که نفس بکشد. که عاشق شود. او میخواد که بتواند رها کند. و مطمئن باش که باز میگردد.
او بر سر خط است.
او است.