۱۳۹۲/۱/۲۱




دستهایش را به هم گره کرد
به بالا برد
و نگه داشت
فشرد
به گونه ای که هرگز هم را ترک نکنند
پوست بر ماهیچه هایش چروک میشد
و دندنهایش بر هم میسابیدند
خشم درونش را پر کرده 
شعله ای سوزان بود
که بر بیرون میزد
و می سو زاند
هرچه که در رو به رویش بود

دستها بود که بر هم فشرده میشد
چنگ میزدند بهم 
بر هم میخزیدند
و به جلو میرفتن
و به عقب بر میگشتن
و همه چیز ساده بود
و ساده را خشم میسوزاند
و چه آسان بود ساده نگریستن
و خود را آزاد کردن
از چنگ تن
از چنگ ماده
از چنگ جسم
و به بیرون خزیدن
چه ساده بود



۱۳۹۱/۱۲/۱۲





دلم میسوزه. دلم برای خودم و برای سالها میسوزه. هنوز نمیخواد قبول کنه که سالها دور شده و سالیان است که ویران شده. نمیخوام قبول کنم. هنوز در منن. زخمهایی که برای مدتها شکافی گه نازک و گه محسوس به جا میگذران. هنوز نمیخواهم قبول کنم و بگذارم تمامیه اینها جاری شوند و از من دور شوند و در آخر در فراموشیه خود نابود شوند. زخمهایی است که درمان میشوند و زخمهایی است که میماند و باید پذیرفت. باید پذیرفت که باید اجابت کرد.

و میروم و خواهم رفتم. و دیگر بگذاری نیست. بگذار بروم برای سالیانی بود که از تو قدرت میگرفتم. اکنون که میفهمم که باید بروم خواهم رفت. و خواهم پذیرفت









۱۳۹۱/۸/۲۷




در دل حیات وحش
یا وحشت حیات
آنجاست
که خود را تنها یافتم
و کوچکی هایم، تنها کوچک بود
آنجا بود که مرگ لذتی بود
و بودن کابوسم



۱۳۹۱/۸/۲۲




دفاعیه

برای چی دفاع میکنم؟ برای چی معذرت میخواهم؟
چون انسانیتی در کار هست، جزئی اخلاقیات، کمی وجدان.‏ من دفاع میکنم چون برایم مهم است. چون اهمیت میدهم. چون میخواهم تفاوتی ایجاد کنم. تاثیری گذاشتن، دفاع کردن میخواهد. من اهمیت نمیدهم که چگونه پنداشته میشوم. اهمیت میدهم که آخر شب، هنگام خواب، سرم را راحت بر بالش بگذارم. ما اسیر وجدانیم. راه، سازش نیست، راه گفتمان هست. کنار آمدن نیست، به پیش جلو رفتن است. جنگیدن است تا زمانی که وجدانمان را هضم کنیم، آن را درک کنیم. ‏
 به تمام بشریت قسم، که من دفاع میکنم. از آنچه که به آن اعتقاد دارم دفاع میکنم. چون برایم مهم است. زندگی به آنقدر کوتاه است که ذره ای خوبی، تفاوتی بزرگ ایجاد میکند.‏