۱۳۹۱/۱۲/۱۲





دلم میسوزه. دلم برای خودم و برای سالها میسوزه. هنوز نمیخواد قبول کنه که سالها دور شده و سالیان است که ویران شده. نمیخوام قبول کنم. هنوز در منن. زخمهایی که برای مدتها شکافی گه نازک و گه محسوس به جا میگذران. هنوز نمیخواهم قبول کنم و بگذارم تمامیه اینها جاری شوند و از من دور شوند و در آخر در فراموشیه خود نابود شوند. زخمهایی است که درمان میشوند و زخمهایی است که میماند و باید پذیرفت. باید پذیرفت که باید اجابت کرد.

و میروم و خواهم رفتم. و دیگر بگذاری نیست. بگذار بروم برای سالیانی بود که از تو قدرت میگرفتم. اکنون که میفهمم که باید بروم خواهم رفت. و خواهم پذیرفت









۱۳۹۱/۸/۲۷




در دل حیات وحش
یا وحشت حیات
آنجاست
که خود را تنها یافتم
و کوچکی هایم، تنها کوچک بود
آنجا بود که مرگ لذتی بود
و بودن کابوسم



۱۳۹۱/۸/۲۲




دفاعیه

برای چی دفاع میکنم؟ برای چی معذرت میخواهم؟
چون انسانیتی در کار هست، جزئی اخلاقیات، کمی وجدان.‏ من دفاع میکنم چون برایم مهم است. چون اهمیت میدهم. چون میخواهم تفاوتی ایجاد کنم. تاثیری گذاشتن، دفاع کردن میخواهد. من اهمیت نمیدهم که چگونه پنداشته میشوم. اهمیت میدهم که آخر شب، هنگام خواب، سرم را راحت بر بالش بگذارم. ما اسیر وجدانیم. راه، سازش نیست، راه گفتمان هست. کنار آمدن نیست، به پیش جلو رفتن است. جنگیدن است تا زمانی که وجدانمان را هضم کنیم، آن را درک کنیم. ‏
 به تمام بشریت قسم، که من دفاع میکنم. از آنچه که به آن اعتقاد دارم دفاع میکنم. چون برایم مهم است. زندگی به آنقدر کوتاه است که ذره ای خوبی، تفاوتی بزرگ ایجاد میکند.‏









نشسته ام در کنجی
و در خودم میخزم
بر بدنم چنگ میزنم
راز بزرگی نیست
بزرگ شدن
در حالیکه که مدت هاست فراموش کرده ای
کوچک بودنت را
خام بودنت را

برای لحظه ای گم شده بودم
غرق شده بودم
و نگاه میکردم 
همه را 
خودم را
لبخندها بی معنی بودند
همه چیز
بوی بدی از نبودن بود
در حالیکه همه زندگی را فریاد میزدند
صدای پاها را نمیشنیدم
لیک نمایان بود
که موجی به پا هست
شادی ای به راهست
و من در میان
عاجز بودم
بی درد،‏ بی کس
خسته، رسته،‏
و در یک کلام
رسته بودم