پلک هایش را بست. دو انگشت اشاره اش را از آخرین بند خم کرد و بر بالای پلک هایش گذاشت. انگشتهای شست اش را بر زیر پلک ها گذاشت، به گونه ای که با بهم پیوستن انتهای انگشت شت و اشاره اش یک بیضی ایجاد میشد. و آرام، با حرکتی دایروی چشمهایش را مالش داد.
۱۳۸۷/۱۲/۲۰
۱۳۸۷/۱۲/۱۹
قطره های باران، کشیده شده
قطره های باران، بر روی شیشه ی ماشین کشیده میشدند و به پایین می آمدند. از شهرستان آمده بود. به بیرون خیره شده بود. آدم ها با شتاب در رفت و آمد بودند. نمیدانست که اینها اینگونه اند یا باران مسبب اش است؟!
باران شدید یا کم میشد. در ترافیک بود. نمیدانست کی میرسد. زیاد هم عجله نداشت. چهره ی مردمان برایش جذاب تر بود. هر کس به شکلی بود.
در محکم بسته شد. از افکارش بیرون آمد. نمیدانست در بین این آدمها، در وَنی که هوایش سنگین است، گرفته است، چه میکند؟
به موبایل بغل دستی اش خیره شد. کجایی عزیزم؟ -روی صفحه ی موبایل نقش بسته بود- نگاهی به چهره ی زن کرد. چیزی در آن نبود. مانند سطل آشغالی بود که تهی باشد.
" خانم بیمارستان قلب اینجاست "
ماشین ایستاد. پیاده شد.
باران شدید یا کم میشد. در ترافیک بود. نمیدانست کی میرسد. زیاد هم عجله نداشت. چهره ی مردمان برایش جذاب تر بود. هر کس به شکلی بود.
در محکم بسته شد. از افکارش بیرون آمد. نمیدانست در بین این آدمها، در وَنی که هوایش سنگین است، گرفته است، چه میکند؟
به موبایل بغل دستی اش خیره شد. کجایی عزیزم؟ -روی صفحه ی موبایل نقش بسته بود- نگاهی به چهره ی زن کرد. چیزی در آن نبود. مانند سطل آشغالی بود که تهی باشد.
" خانم بیمارستان قلب اینجاست "
ماشین ایستاد. پیاده شد.
۱۳۸۷/۱۲/۱۸
قبل از تگری
در آن شب، که دود چاره ای جز سنگینی بر هوا نداشت
و احساسی غریب، در آن بار*، در تک تک آنها رخنه کرده بود
او به گونه ای ساکسیفون میزد
که خود را و هرچیز مقابل خود را دور میزدی و می دانستی که به همان نقطه برخواهی گشت
*bar
و احساسی غریب، در آن بار*، در تک تک آنها رخنه کرده بود
او به گونه ای ساکسیفون میزد
که خود را و هرچیز مقابل خود را دور میزدی و می دانستی که به همان نقطه برخواهی گشت
*bar
۱۳۸۷/۱۲/۱۶
۱۳۸۷/۱۲/۱۵
لذت 2
موهایش را نوازش کرد. چند تار مویش را در دهانش کرد. مزه ی آن را دوست داشت. به موهایش چنگ زد. سرش را محکم به میز کوبید. خون همه جا پخش شد. برای اولین بار در زندگیش از کاری لذت برد.
اشتراک در:
پستها (Atom)