۱۳۸۷/۱۲/۱۵

بادکنک

+ اِ، باد مَرده رو با خودش برد، عین یه بادکنک!!!
- بنظرت این پدیده رو باید از نظر فیزیک نیوتونی بررسی کرد یا کوانتوم؟

۱۳۸۷/۱۲/۱۴

لذت

در اوجم
با چشمانی بسته،
آرام همچو نوزاد
با حرکت دورانی ِ انگشت اشاره در دماغم

املت با قارچ

یکی از عجایب دنیا این است که ندانی چگونه رابطه ای پیدا کرده ای.
با او میشد همه چیز را تجربه کرد. چون صرفا فقط فــــــاک بود.
امروز فرق میکرد. از من خواسته بود غذایی برایش درست کنم. و گفته بود شب را میماند.
غذایی بلد نبودم. املت با قارچ تمام هنر من در آشپزی بود.
دیر کرد. گوشیش جواب نمیداد. ابتدا فقط بوق میزد و اکنون مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد. میدانستم از همان حوادث تراژیک مسخره در انتظارم هست. فقط همین شماره را ازش داشتم.
اواسط شب بود. زنگ زد، گفت:" ببخشید پیش کسی بودم، خوبی؟ "

۱۳۸۷/۱۲/۱۲

چند خط درهم برهم

بعد از ظهر دل انگیزی بود. رو به روی پنجره نشسته بود و به بازی کودکان خیره شده بود. دفتر خاطرات روزانه اش را باز کرد و آن را ورق زد. از دو سال پیش شروع کرد. درست از شب ازدواجش. در آن شب فقط این را نوشته بود
" حقیقت دارد؟
من دوستش دارم؟
صبر کن، آری، با تمام وجود"
روزها را ورق زد و به زمان حال نزدیک تر شد. در این بین، ماجراها، حوادث و خوشی ها را خواند. به امروز رسید، به امروزی که خالی بود. هنوز جرات نکرده بود آن را بنویسد، چیزی را که در درونش بی تابی میکرد و مدام تغییر ماهیت میداد. چند خطی نوشت. خطش زد. ولی همچنان دیده میشد که چه نوشته است. با تمام توان تلاش کرد که با خط های درهم کاملا آن چند خط را بپوشاند.
دستش را زیر چانه اش گذاشت. باز بازی کودکان توجه اش را جلب کرد. شکمش را لمس کرد، او را احساس میکرد. حتی میتوانست گرمایش را حس کند.
در باز شد. سایه ای خفیف وارد شد و سپس مردی. همسرش بود. نزدیک شد و از پشت او را، در حالیکه روی صندلی نشسته بود، در آغوش گرفت و گونه اش را بوسید. گفت:" من می رم دوش بگیرم عزیزم "
بار دیگر به دفترش نگاه کرد. زیر آن همه خط درهم برهم نوشت:" شک دارم "

۱۳۸۷/۱۲/۱۱

هات داگ و باران

باران میبارد. در کفشهایم آب است. " یک خانواده ی درست و سلامت" رادیو این را میگوید. هات داگی سفارش دادم. برایم می آورد. "شما خاطره ای از شب عروسیتان دارید؟" سه سرباز در کنارم نشسته اند. آنها هم باید چیزی سفارش داده باشند. غذا را با بی تفاوتی تمام میکنم.
باران همچنان میبارد. تمامی ندارد. بیرون می آیم، کنار در می ایستم، سیگاری روشن میکنم و منتظر میمانم بند بیاید. سربازی کنارم می ایستد. سیگارش را داخل روشن کرده. صدای رادیو قابل شنیدن است " خانوادگی، کاملا خانوادگی "
سرباز میگوید:" مسخرست "، بی آنکه بخواهم بدانم منظورش چیست میگویم:"خیلی". سیگارش تمام میشود. پوتینی پایش است، میگوید:" من می رم "، و میرود.
آب همه جا را گرفته. امکان رفتن نیست. او دور میشود و باز سیگاری روشن میکنم.