۱۴۰۵/۵/۱۰

خانه

به گذشتهٔ دورش فکر می‌کرد

حسی غریب و مبهم داشت

مثل زندانی که در حصرِ ابد بود

و بعد از سالیانِ درازی رها شده بود

و نورِ خورشید را خارج از محیطِ زندان لمس می‌کرد

در فضایی مبهم غلط می‌خورد

چشم‌هایش سنگین بود

از پلک‌هایش را روی هم بستن می‌ترسید

به سمت دری نزدیک شد

دست به دستگیره مکث کرد

سرش پایین بود

صدای بچه‌ها مشغول بازی کردن

خانه

۱۳۹۲/۹/۱۷

سه‌شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش. بود که دیگر ننوشت. 
برایش نوشته شده بود که ننوشتن و یا توانش را نداشتن یک سر آغاز است.
یک خط٬ یک امید.
او انسان شد. سر آغاز شد.
- برایم جمله ای آورده ای؟
ندایی سر نداد. خسته دیگر نبود. میفهمید. میدانست. دوست داشتن را حس کرد٬ حتی برای لحظه ای. لحظه ها بودند که بر روی دوشش بودند.
او مخفی شده بود. او خود را با خسته دار زده بود. او منهدم شده بود٬ از سر آغاز. از همان نقطه ی شروع.
او به دنبال بود. او به دنبال است. او جاری است. او رها است. او میخواهد که باشد. که حس کند. که نفس بکشد. که عاشق شود. او میخواد که بتواند رها کند. و مطمئن باش که باز میگردد.
او بر سر خط است.
او است.

۱۳۹۲/۶/۲۱




she said you never say sorry. it feels like you dont care about your consequences of your actions. you do whatever you want.
 i immediately replied to her:"is it bad?"
she paused and said:"your carelessness makes me horny"











۱۳۹۲/۱/۲۱




دستهایش را به هم گره کرد
به بالا برد
و نگه داشت
فشرد
به گونه ای که هرگز هم را ترک نکنند
پوست بر ماهیچه هایش چروک میشد
و دندنهایش بر هم میسابیدند
خشم درونش را پر کرده 
شعله ای سوزان بود
که بر بیرون میزد
و می سو زاند
هرچه که در رو به رویش بود

دستها بود که بر هم فشرده میشد
چنگ میزدند بهم 
بر هم میخزیدند
و به جلو میرفتن
و به عقب بر میگشتن
و همه چیز ساده بود
و ساده را خشم میسوزاند
و چه آسان بود ساده نگریستن
و خود را آزاد کردن
از چنگ تن
از چنگ ماده
از چنگ جسم
و به بیرون خزیدن
چه ساده بود



۱۳۹۱/۱۲/۱۲





دلم میسوزه. دلم برای خودم و برای سالها میسوزه. هنوز نمیخواد قبول کنه که سالها دور شده و سالیان است که ویران شده. نمیخوام قبول کنم. هنوز در منن. زخمهایی که برای مدتها شکافی گه نازک و گه محسوس به جا میگذران. هنوز نمیخواهم قبول کنم و بگذارم تمامیه اینها جاری شوند و از من دور شوند و در آخر در فراموشیه خود نابود شوند. زخمهایی است که درمان میشوند و زخمهایی است که میماند و باید پذیرفت. باید پذیرفت که باید اجابت کرد.

و میروم و خواهم رفتم. و دیگر بگذاری نیست. بگذار بروم برای سالیانی بود که از تو قدرت میگرفتم. اکنون که میفهمم که باید بروم خواهم رفت. و خواهم پذیرفت









۱۳۹۱/۸/۲۷




در دل حیات وحش
یا وحشت حیات
آنجاست
که خود را تنها یافتم
و کوچکی هایم، تنها کوچک بود
آنجا بود که مرگ لذتی بود
و بودن کابوسم



۱۳۹۱/۸/۲۲




دفاعیه

برای چی دفاع میکنم؟ برای چی معذرت میخواهم؟
چون انسانیتی در کار هست، جزئی اخلاقیات، کمی وجدان.‏ من دفاع میکنم چون برایم مهم است. چون اهمیت میدهم. چون میخواهم تفاوتی ایجاد کنم. تاثیری گذاشتن، دفاع کردن میخواهد. من اهمیت نمیدهم که چگونه پنداشته میشوم. اهمیت میدهم که آخر شب، هنگام خواب، سرم را راحت بر بالش بگذارم. ما اسیر وجدانیم. راه، سازش نیست، راه گفتمان هست. کنار آمدن نیست، به پیش جلو رفتن است. جنگیدن است تا زمانی که وجدانمان را هضم کنیم، آن را درک کنیم. ‏
 به تمام بشریت قسم، که من دفاع میکنم. از آنچه که به آن اعتقاد دارم دفاع میکنم. چون برایم مهم است. زندگی به آنقدر کوتاه است که ذره ای خوبی، تفاوتی بزرگ ایجاد میکند.‏









نشسته ام در کنجی
و در خودم میخزم
بر بدنم چنگ میزنم
راز بزرگی نیست
بزرگ شدن
در حالیکه که مدت هاست فراموش کرده ای
کوچک بودنت را
خام بودنت را

برای لحظه ای گم شده بودم
غرق شده بودم
و نگاه میکردم 
همه را 
خودم را
لبخندها بی معنی بودند
همه چیز
بوی بدی از نبودن بود
در حالیکه همه زندگی را فریاد میزدند
صدای پاها را نمیشنیدم
لیک نمایان بود
که موجی به پا هست
شادی ای به راهست
و من در میان
عاجز بودم
بی درد،‏ بی کس
خسته، رسته،‏
و در یک کلام
رسته بودم