۱۳۹۱/۶/۳ ه‍.ش.




باد میخزید، چنگ میزد، به جلو می آمد
من همچنان در تلاطم، روزی آفتابی، به پیش می آمدم
خسته از هزاران زندگی نکرده
و داشته های هیچ انگاشته شده

برایم زندگی آنچنان شگفت نبود
و در یک لحظه، به رنگ دیوار شد
از جنس خزان و به شکل بهار

مادرم را به یاد می اوردم
همچنان میخندد، میگرید، منتظر میماند
منتظر هر که، هر چه که باشد، میماند
پدرم را فراموش کرده ام
و خواهرم را دوست دارم

باد میخزید بر موهایم
و از من گذر میکرد
ایستاده ام.‏
پاهایم استوار و نگاهت امید
میخزم، میچنگم و به پیش میروم
هر چند که این راز کهنه را سالهاست به یک لبخند فروخته ام