۱۳۹۱/۵/۳ ه‍.ش.




دم دمای صبح بود. کنار میدون تره بار ایستاده بود.   همه چی دور سرش گیج میرفت. دستاش مشت شده تویه سینش بود. ایستاده بود، منجمد. ‏

چقدر طول میکشه که ندونی کجایی؟ چرا انجامش دادی؟ چرا تاسف میخوری.‏


دلش شور میزد. استرس داشت. لبش رو میخورد، خون زده بود بیرون. ماشینی از کنارش رد شد با سرعت. جلوتر، ایستاد. چراغاشو خاموش کرد.‏

همه چی بوی خفگی میداد. بوی آویختن از طناب اشتباهی رو میداد که نتیجش مرگ نیست، موندنه.‏


آدمی رو میدید که از ماشین میومد بیرون. همه چیز براش مثل صحنه ی آهسته بود. در رو به آرومی باز کرد و به دور و اطراف نگاه کرد تا اینکه متوجهش شد.‏

همه بریده میشن ولی از هرکسی خون نمیزنه بیرون. خیلی ها وای میسن و تا اونجا که میتونن ادامه میدن. تو بلد نبودی که چطوری وایسی ولی زمین خوردنم کار سختی برات نبود.‏

اون یکی درم باز شده بود. دو نفر به سمتش می دویدن. سرش گیج میرفت. احساس میکرد داره بالا میاره. نشست رو زمین. دست خودش نبود. نشست ولی دستاش هنوز مشت شده بود تو سینه هاش. رسیدن، رسیدن بهش. سرش پایین بود. سرشو بالا کرد. دو نفرو میدید که  تو سر خودشون میزدن.‏ چیزی از حرفاشون نمیفهمید ولی از حرکاتشون میشد حس غریبی رو گرفت.  سرشو پایین کرد رو به زمین. چشماش رو برای یه لحظه بست. رنگ زرد بود که فقط میدید. چشماشو باز کرد.  سرش در حال اومدن به بالا بود که مشتای باز شدش رو دید. قرمز بود. بازم بالاتر اومد. همچنان اون دو نفر عجیب به نظر میومدن. سرشو بالا کرد. نور 
عجیبی به صورتش خورد. آفتاب در اومده بود و در پهن آسمون جولان میداد.‏



۱۳۹۱/۴/۱۶ ه‍.ش.





من او را میبوسم
او مرا.‏

میدانیم روزی به سر می آید
و روزی می آید که رها میشویم در این هستی معلق
بی هم

میفشاریم هم را
میفشاریم هم را 
میفشاریم هم را