۱۳۹۰/۹/۴ ه‍.ش.





داشتن "باد ما را با خواهد برد" کیارستمی رو میدیدن. دوتاییشون بچه ی روستا بودن و خاطرات کودکشین سرشار از خاطراتی از ساعت ها دویدن در دشتا بود. تو بغل هم خزیده بودن. حس خوبی میداد. حس گرمی میداد. بیرون نم نمکی برف میومد. برفارو دوتاشون دوست داشتن. تو دل تک تکشون ذره شوق و هیجان برای دوباره باریدن برف بود. یادشون نمیره اون خاطره ی ساعت ها قدم زدن و رسیدن به یکی از پارکای نیاوران رو. اون خاطره ی چای داغشم یادشون نمیره که با سیگار بعدش گره خورد. برف برای اونا پر از خاطرات بود. باورشون نمیشد خیلی از خاطرات شیرین مشترکی داشتن تویه برف شکل گرفته بود.‏ 
تو هم خزیده بودن. فیلم میدیدن. چایم ریخته بودن. چیپس کنارشون بود با یکم ماست. تو بغل هم خزیده بودن. میدونستن بیرون داره برف میاد. خوشحال بودن، زیر پوستی.‏

۱۳۹۰/۸/۲۸ ه‍.ش.





نشسته بود و زل زده بود به بیرون پنجره. برفی بود. خیابون گل و شلی و عابرین به زحمت راه خودشون رو پیدا میکردن. دستش به قلم بود و به فکر فرو رفته بود. تویه فست فود کثافتی نشسته بود، کنار پنجره. کناریش غذاشو سریع خورد رو رفت. خوراک مغز کنارش یخ کرده بود. برا چی مینوشت؟ چراییشو نمیدونست ولی چیز دیگه ای نمیتونست این زماناشو پر کنه. فقط فرایند کنار هم گذاشتن کلمات یکی پشت یکی دیگه کمکش میکرد که این لحظات رو طی کنه. صدای رادیو میومد. به نظرش خیلی زشت اومد نه از لحاظ محتوا بلکه از لحاظ مدیومی که داشت توش پخش میشد. دلش برای مدیومی که رادیو در زمان کودکیش داشت تنگ شد. خوب یادش میومد که پدر بزرگش کنار همون رادیو ها سر کرد تا اینکه مرد. خوب یادش میومد که کتاب، رادیو، گرامافون و چای چطور فضای دوران کودکیش رو پر کرده بود. چقدر دلش فضاهای قدیمی خونه ها رو میخواست.
ملالت آور شد یه دفعه، نشستن تو اون فست فود. بلند شد. همه رو ریخت تو سطل آشغال، دفترش رو بست، گذاشت تو کیفش و قاطیه آدما شد.‏







  

۱۳۹۰/۸/۲۰ ه‍.ش.





زیر چشمی نگام میکرد و میخورد. قرمه سبزی، غذای مورد علاقشو، یه دیس پلو و دو نوع سالاد درست کرده بود، ماست و شربت پرتغال هم کنارش. میخورد و زیر چشمی نگام میکرد. خسته بودم، ولو بودم رو مبل و بهش خیره شده بودم. اونم میخورد و گاهی اوقات زیر چشمی نگام میکرد. ‏
چشامو باز کردم. خوابم برده بود. صدای بستن شیر آب اومد. چراغ آشپزخونه بسته شد و در اتاق باز و سپس بسته شد.‏ میز تمیز و خالی از ظرف بود.‏ مونده بودم که همه ی غذا رو خورده یا نه. ‏






۱۳۹۰/۸/۱۷ ه‍.ش.





از تاکسی پیاده شدم. در رو بستم و مث همیشه، جاری کوچه ای شدم که عمق عجیبی داره. جوری که احساس میکنی با هر قدم که ور میداری غرق و غرق تر میشی. نسیمی میوزید و برخورد برگها بهم موسیقی جالبی رو ایجاد کرده بود. لحظه ای ایستادم. چشامو بستم. لبخندی روی صورتم ظاهر شد. خیلی خوبه بعضی وقتا حس کنی یه راه همیشگی برا خودت داری. که بدونی از یه جایی رد خواهی شد، چه بخوای چه نخوای، حتی اگه، با اینکه، بهت حس غرق شدن بده.‏ ادامه دادم.‏





۱۳۹۰/۸/۱۴ ه‍.ش.





بیدار شدم. نگران شدم از اینکه چیزی احساس نمیکنم، از اینکه خالی ام. تلاش کردم، گشتم، چیزی درونم نبود. خالی بودم.  به چپ متمایل شدم، به سمت راستم خیره شدم. هوا روشن بود. دستی به موهام زدم. صورتمو لمس کردم، آروم، آرومتر. خودم بودم. لبخندی زدم. خودم بود. همون خودمی که الان دیگه خالیه. بی تفاوتی شیرینی وجودمو گرفت. هنوز تار میدیدم. بیداره بیدار نبودم. هنوز خواب میدیدم، یا نمیدیدم! 
زمزمه میکردم. چند کلمه ای. معنی ای نداشتن. من در آوردی بودن. ولی حسشون میکردن. برام جسمیت داشتن. گذاشتمشون پشت سر هم و تلاش کردم یه جمله بسازم. شاید اینطوری، میتونستم وضعیتی که توش هستم رو برای خودم توضیح بدم. برای درک کردن باید توضیحی داده شود، برای درک شدن هم. با دستام چشامو پوشوندم. همه چی تاریک شد. باریکه ای نور هنوز بود. همین کافی بود که فضا رو روشن نگه داره. 
به خطوط رو دستام نگاه کردم. قدیمی بودن. مث خط هایی بود که روی درختای کهنسال میتونی پیداشون کنی. احساس کردم قدیمی ام، کهنه ام. وقتشه کسی پیدا شه تیشه به ریشه ام بزنه. هه! عکس العمل نشون دادم. هه! یه بار دیگه. خنده ی ریزی کردم. نیاز به کلمه ی دیگه ای داشتم که جملم رو تکمیل کنه. باید میساختم. از اول شروع کردن، ساختن میاره، سازش نمیاره. نمیدونستم چی بگم. شاید زمزمه کردن چند کلمه ی بی معنی، الزامی برای این لحظاته. شاید چند کلمه ی تهی بتونه شرایط رو توضیح بده.‏ 
به پهلو خوابیدم. نگرانیم کمتر شده بود. فضای خالی ذهنم رو با یه مشت افکار مسخره، یکم پر کرده بودم. چشامو بستم. سعی کردم بخوابم.‏