۱۳۹۰/۲/۱۰ ه‍.ش.

روزانه ها






یک. بلد نیست رو راست باشه. یه بار بهم گفت. فکر کنم خودشم ندونه یعنی چی، رو راست بودن رو میگم. منم نمیدونم. کی میدونه
 اصن؟ موقع هایی شده در هوشیاری کامل، با اینکه فکر میکردم با خودم، با اطرافیانم رو راستم ولی در واقع نبودم.‏
دو. چند روزیه مینوسم و هرچی که میخوام بنویسم به یاد پدرم میفتم و وقتی به یاد پدرم میفتم مادرم رو میبینیم اون گوشه. همیشه مادرا اون گوشه بودن. جالبه نه؟
سه. وقتی که زبان محدود میشه و فقط در کاربردهای مشخصی به کار گرفته میشه، حالت غریبی پیدا میکنه. برای من زبان، و حرف زدن، مث استفاده کردن از نقطه ضعف حریف برای غلبه بهشه. هیچ وقت حرف زدن، نوشتن و استفاده از واژه ها رو جدی نگرفتم.‏
چهار. سر تا پام خیس شد. با لباس بودم. رفتم زیر دوش که پاهامو بشورم. شیر روی دوش بود. دوش باز شد و خیس شدم.‏ اتفاق خبر نمیکنه، انگار!‏
پنج. بهم گفت افسردگی چیز بدی نیست. افسردگی مث شادیه. شادی کردن مگه بده؟ مشکل اینجاست که اینا رو از ما گرفتن و شادی و افسردگی تجویزی رو به ما ارائه میکنن. یه نوع سطحی و مسخره ای ازشون رو به خوردمون میدن. اینجاست که مشکله. ‏
-‏بلد نبودم چیزی بگم. حالشم نداشتم.‏
شیش. شاش دارم. خیلی شاش دارم. تو یه جا گیر کردم. نه راه پس دارم و نه پیش. تا یه ساعت دیگه باید همینطوری روی این مبل بشینم. خدا به داد برسه.‏








۱۳۹۰/۲/۵ ه‍.ش.





یادم است میامد کنارش مینشستم و او دائما مینوشت. از هر چیزی که میامد و میگذشت از راهش ولی بیشتر از عشق. پیری بود و پیر بودن را به من آموخت. مینشست کناری و کتاب میخواند، از ادبیات روس گرفته تا اگزیستانسیالیست های فرانسوی. نمیفهمیدم و نمیفهمدیمش. همیشه کنارش میشستم و کار خودم را میکردم. نمیتوانستم مقابلش بنشینم و کتاب بخوانم. جرات میخواست. پیش او نشستن و کتاب خواندن جرات میخواست.‏ 
یادم است کتابی امده بود به بازار که بیشتر به مانند اطلاعات عمومی بود. شروع کرده بود به خواندنش، و در نت هایی که نوشته بود همش از احساس و حس نوستالژیا حرف زده بود.  نمیتوانستم ازش سوال کنم، چون جوابم را نمیداد یا میداد نمیفهمیدم. بهش روزی گفتم پدربزرگ خدا شبها میرود پیش آفتاب، پشت کوهها؟ خندید و گفت آره. خودم میدانستم که اینگونه نیست چون مادرم چیز دیگری گفته بود ولی همیشه مرا تایید میکرد. 
دیگر ازش چیزی نپرسیدم چون توانش را نداشتم. ولی میخواندم هر چی مینوشت. یادم است روزی نوشت، ما مینویسیم از چیزهایی که به گونه ای حسی محروم از داشتنشان را داریم و میخوانیم که در لابلای خطوط مرحمی پیدا کنیم.‏






۱۳۹۰/۱/۱۳ ه‍.ش.





رفتم پیشش، بش گفتم بریم. گفت کجا؟ گفتم یه جای تازه، یه قبرستونی، دوباره شروع کنیم. هاج و واج مونده بود، گفت مگه چیزیو شروع کردیم؟ نزدیکش شدم، دستاشو گرفتم و گفتم، مرز و از اونجا،،، فقط بیا بریم. نگاش میلرزید، قطره ای اشک از دستش در رفت، لیز خورد رو صورتش. نگام مصمم بود، نگاشو از من بر میداشت. گفت، تو فقط راه فرار میخوای، و آدمی که این راهو باهات بیاد. منو نمیخوای.‏
بلند شد، و از اتاق خارج شد.‏ 














به دستام نگاه کرد، خالی بود. باز امتحان کردم، خالی بود. به روش نمیاورد. باز تلاش کردم. گاهی بهونه میاوردم، مشکل از آستینمه، میدونی؟ خیالش نبود. خیالش به این بود که به خیالم چیزی نباشه.‏
کنارش دراز کشیدم. چیزی نمیگفت. و من باز تکرار میکردم. ببین، جادو نیست! این دستا خالی ان و بعد هجی مجی، یه گل میاد بیرون.‏
 لبخندی بر لبانش بود. دستام خالی موند، بدون اینکه گلی بیاد بیرون. خیالش نبود. خیالش به این بود که به خیالم چیزی نباشه.‏