۱۳۸۹/۱۱/۲۹ ه‍.ش.





آدمها معمولا تحت ترس دائمی از قضاوت دیگران،  شخصیتی ایده آل و  بی نقصی رو برای خودشون می افرینن که تویه اون شخصیت اونا قهرمان باشن، اونا همون آدمی باشن که تمام نورهای سالن روش متمرکز شده.  آدمها بعد از رسیدن به این مرحله، کوچکترین انتقادی از جانب دیگران، براشون به مانند انفجار درونی عظیمی میمونه و معمولن با انرژی زیادی که خرج میکنن سعی میکنن همه چی در سطح بمونه و چیزی به عمق نزنه.‏














وقتی دلیلی برای خندیدن نداری، گریه کردن هم بی فایدست. فرداهای در دوردست هم بدرد آگهی های تبلیغاتی میخوره. جرات داشته باش، رو به رو شو با این حقیقت، که دلیلی برای خندیدن وجود نداره.‏‏‏‏ سادست! خودتو گول نزن. دلیلی برای خندیدن وجود نداره. ولی گریه نکن! به چیزی متوسل نشو.‏ قبولش کن. بپذیرش.‏









۱۳۸۹/۱۱/۲۷ ه‍.ش.

tip of the day 90





به هم نریختن، آروم بودن، صبور بودن، متمرکز بودن، از روی ضعف نیست،  از روی قدرت است. از روی امید است.‏









۱۳۸۹/۱۱/۲۴ ه‍.ش.





خواستنش یه خواستن ساده نبود. کم نبوده که ازش پرسیدم چی میخوای؟ چرا بس نمیکنی؟ نمیدونست. واقعا نمیدونست. و هر موقع که این سوال رو میپرسیدم میدونستم مث دشنه ای هست  که داره کشیده میشه روی پوستش. اذیت میشد وقتی که در آگاهی کامل، درک میکرد که همه ی یک شخص رو میخواد ولی نمیدونست چرا. فرارهاش، با این و اون خوابیدن هاش، انزجارهاش و تمام این کنکاش های درونی تبدیل به نیرویی عجیب شده بود که تو رو خرد میکرد و در عین حال جذب میکرد. تو خرد میشدی و اون بیشتر خرد میشد. ‏








۱۳۸۹/۱۱/۱۹ ه‍.ش.






امروز دو بار تویه آسانسور دیدمش. پیرمردیه. کلاه کبی میزاره، پاتوقش پارک با دیگر هم تیپای شطرنج بازشن. با هم میشینن حرف میزنن. کلکسیونی از کلاه کب داره. فکر کنم از منیره میخره چون یه باری شانسکی دیدمش. داشت یه زنه رو دید میزد. آدم هیزیه. هیزیه پا به سن گذاشته ها، مث هیزیه جوونا نیست. اونا از روی تفریح، از روی پوچیه محتوای این کار، هیزی میکنن. واسه اینکه نشون بدن هنوز زندن. هر موقع بهم میرسه میگه چند تا دوست دختر داری؟ یا چمیدونم، دیشبم که نذاشتی ما بخوابیم. چقدر آفتاب مهتاب میری رو تخت. معمولا جوابی ندارم، اینجور چیزارو پرسش گونه مطرح نمیکنه که به جوابی برسه. فکر کنم همه ی اینجور چیزا رو واسه دل خودش میگه.‏ 
هفته ی پیش دور همی ای داشتیم، گفتیم و خندیدیم. جمعه ظهری اومده بالا(حواسش به همه چی هست. مطمئنا اطمینان کسب کرده که همه رفتن یا نه، و بد اومده سمتم)، در رو زده، ژولیده پولیده در رو باز کردم، نه سلامی نه علیکی میگه که، اون زهر ماری ها رو از کجا میگیری؟ سلامی علیکی کردم، خوش و بشی و اینا. دوباره گفت، نگفتی از کجا میگیری؟ ازم قول گرفت که سه شنبه ای یکم ببرم پارک، میخوان با بچه های پارک بخورن.‏
رفتم پارک. همه دور و ور میز شطرنج بودن. سراغشو گرفتم، گفتن اونوره. رفتم دنبالش، دیدم نشسته داره به عشق و حال یه دختر و پسر در رو به روش نگاه میکنه. پشتشون بهش بود. پیشش نشستم، پکر بود، یه کوچولو اشک تو چشماش جمع شده بود. چیزی 
نگفتم، همونجوری یکم گذشت. آروم روشو به من کرد، چیزی نگفت، نگام کرد، آماده بودم بیاد تو بغلم ولی گفت: منو میبری پارتی؟













پنجره ی رو به رو به آپارتمان ما همیشه بازه. پنجره آشپزخونه ای رو نشون میده.  نمیدونم چرا ولی احساس رفیق بودن عجیبی با آدمای توی اون خونه پیدا کردم. یه جورایی احساس کردم نامردیه که من پرده ی آشپزخونم کشیده باشه در حالیکه واسه اونا باز. اصن چی میشد یه رسمی میشد که لااقل هر خونه ای یه پنجرش رو بی پرده میکرد. آخه چیه این همه از هم مخفی میشم. چرا انقدر از هم فرار میکنیم، پنهون میشیم، یا نسبت به هم غریبه ایم. ‏
احساس مشترک که برقرار شه، جلوش سد هم بزاری، پیامش رو میرسونه. ما با این همسایمون یه زمانایی رو خوب حال میکنیم. موقع تنها عرق خوری هامون نمیدونم چه قصه ای میشه که یه حرکت جالب ازش سر میزنه. میخندیما. شاید بدونه که آدما رو با عرق نباید تنها گذاشت.‏
دیشبیه، که داشتیم غذا درست میکردیم، با رفیقش نشسته بودن و یکیشون گیتار میزد یکیشون رو قابلامه میزد. حکایتی بود. دیدمون.  فکر کنم به رفیقش اشاره کرد ما رو. بهرجهت ما هم کم نیاوردیم کف گیر رو گرفتیم جلو دهنمون و خوندیم. اونا میزدن ما میخوندیم. یه جورایی انقدر تو حس رفتیم که ابی وقتی داره "وقتی دلگیری و تنها " رو میخونه هم همچین حسی نداره.‏










۱۳۸۹/۱۱/۱۶ ه‍.ش.






گوشی اش که زنگ خورد برداشت، درنگ نکرد. صدایی به گوش نمیرسید با اینکه میدانست باید انتظار چه کسی را داشته باشد. گاه فقط ناله هایی همچون امواجی می امدند و میرفتند، محسوس میشدند و محو میشدند. گوشی را به گوشش چسبانده بود. چقدر میخواست که آنجا میبود. گوش میکرد، چیزی نمیگفت، نمیتوانست. کسی جوابش را نمیداد. با خودش تصور کرد که الان گوشی روی دراول است همانجای همیشگی، و او باید روی صندلی نشسته باشد یا روی تخت، و موبایل را روی اسپیکر گذاشته است. چیزی برای گفتن نداشت، نه اینکه چون کسی جوابش را نمیداد بلکه چیزی برای گفتن نداشت. ‏
صداها ها کم کم یکنواخت تر و آرام تر شد تا اینکه به کل محو شد. مدتی بعد صدایی به گوش رسید، حرف میزد، با کمی مکث، همچنان نفس زنان پرسید، کجایی؟ هنوز نرسیدی خونه؟ جوابش را با لرز داد، نه، تو ترافیکم، جلو نمیره. به بیرون نگاه کرد، جلو نمیرفت، واقعا جلو نمیرفت، همه چیز ایستاده بود. نفس نفس زدنش رفته بود و جایش را به ارامش نسبی ای داده بود. چیزی نمیگفت فقط هومی گفت و رسیدی خونه زنگ بزنی گفت، و تماس قطع شد. انگار که هنوز در دنیایی دیگر بود.‏
چیزی حرکت نمیکرد، همه چیز ایستاده بود، به فرمان ماشین چنگ زده بود.‏









۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ه‍.ش.





بهم میگه تجسم کن که تویه آسانسوریم. تو چیزی رو داری که من دنبالشم و دو دقیقه هم بیشتر تو آسانسور نیستم و من فقط این مدت رو دارم که تو رو متقاعد کنم. فکر میکنی بتونم؟ بهش میگم نمیدونم، بستگی به خودت داره. من چیزی رو دارم که تو دنبالشی. تو باید تلاش کنی! میگه از کجا بدونم تو مقاومت نمیکنی؟ بهش میگم تویه آسانسور بودن با تو، فقط و فقط یعنی مقاومت کردن. نگام میکنه، لبخندی میزنه آروم به سمت صورتم میاد، ناخوداگاه بهش نزدیک میشم، مسیر حرکتش رو عوض میکنه، به سمت گردن و سینم میره. ‏
در باز شد، از آسانسور خارج شد، لبخندی زد، با صدایی زیرکانه گفت شمارمو که داری؟!‏