۱۳۸۹/۱۰/۹ ه‍.ش.





کوندرا در کتابی میگوید کاشکی معشوقه ی گوته در خلال نامه بازیهاشان نظر او را در مور فلان سبک هنری میپرسید. کاش نظر او را در مورد فلان مکتب میدانستیم. در دنیای معاصر دیگر به اینگونه نیست. ما دیگر میدانیم باید شیره ی فیلسوف، اندیشمند و هنرمند را بگیریم. آنها را با سوالها بمباران میکنیم. فیلمهایی از مستی هایشان را در یوتوب میگذاریم. دیگر چیزی مخفی نیست. و من، گاهی باخودم میگویم که کاش نمیدیدم نمیشنویدیم این چیزها را. که کاش آن حس ابهام در مابین متن ها و گفتار ها می ماند. آن عجز انسان از دسترسی به معنا و اطلاعات، میماند. که کاش آن حدس ها و گمان ها، آن بازیها با کتاب ها، جستجو در اعماق آنها برای پاسخ ها میماند.









۱۳۸۹/۱۰/۵ ه‍.ش.






یه لحظه سنگین شدم. وجودم رو حر گرمایی گرفت. غلیان کنان از پایین اومد بالا و از سرم زبانه کشید. طاقت نیاوردم در و باز کردم و پریدم بیرون. برف بود. بوران بود. از رو به رویم قطاری رد شد. یاد ایستگاههای مرگ نازی ها کردم. استخونام از سرما میلرزید. قطار زوزه کنان رد شد و زوزه اش در گوشم پژواک شد. رو به رویم دریایی شد و غروب آفتابی. همونجوری زل زدم. پرنده ای آرام در رو به رو، بین من و اون غروب زیبا برای خودش چرخ میزد. صدای زیرش همه ی فضا رو پر کرده بود. جایی که بودم به نظرم روی تپه ای بود رو به روی اون غروب زیبا. نشسته بودم و هیچ چیز تغییر نکرد. همه چیز همونطور بود. به مانند تصویری از فیلم بود. به مانند نقاشی ای بود. کلیشه ای دوست داشتنی بود!
نمیدونم دیگه چی شد، فقط یادمه در و باز کردم، برف و بارون و بعدش این غروب گرم و زیبا، و دل انگیز. دیگه نمیدونم چی شد. فقط رفتم، فقط دیگه نبودم. مادیت در من گم شده بود. سبک مثل یه پر.‏









۱۳۸۹/۱۰/۳ ه‍.ش.






میگه بنویس. میگم از چی؟ میگه میدونی از چی. میگم از خودم؟ باز میگه بنویس. میگم کاغذی نمینویسم. نگاهی میکنه با لحنی آروم میگه بنویس. میگم خرابه، ویندوز بالا نمیاد. میگه ویندوز خودت یا اون؟ دوباره مکث میکنه، با لحنی طعنه زن میگه، بنویس. میگم از چی بنویسم؟ از آسمون، از زمین، از دنیا، جامعه، خانواده، گذشته ای که به یاد نمیارم، حالی که بی حاله، آینده ای که مطمئنم دنبال گذشته ی فراموش شدمم، از چی؟ نگام میکنه، فقط نگام میکنه. آدمای دور و ور من فقط نگاه میکنن. نگام میکنه و میگه بنویس، برای زنده موندن و ادامه دادن بنویس.









۱۳۸۹/۱۰/۲ ه‍.ش.






میلی متمرکز و مرموز برای به نمایش عمومی در آمدن
برهنه شدن و سخن گفتن
برای درخشیدن همانند طلایی ناب‏









۱۳۸۹/۹/۲۹ ه‍.ش.




من یه ماهه به آشپزی علاقه مند شدم. ولی، فهمیدم هر آشپزی یه آچار فرانسه ای داره. آچار فرانسه در آشپزی تعریفش اینه که در سخت ترین لحظات میتونه نجاتت بده. اون موقع که کار دار از کار میگذره و داره غذات به گند کشیده میشه اون اچار فرانسه هه میتونه آبروت رو بخره.
من به این نتیجه رسیدم اونایی که پوکر بازای قهارین یا درک خوبی از این بازی دارن میتونن از آچار فرانسشون بهترین بازی رو بگیرن. و یه نتیجه گیری خیلی شجاعانه، من به این نتیجه رسیدم که اونایی که هم آشپز خوبین و هم پوکر رو میفهمن لاور های خوبی هستن. این ربط با احتمال خوبی میشه به عنوان یه تابع تعریفش کرد. و من، من، در همین لحظه! میتونم ادعا کنم که سه چیز از بهترین و زیباترین فعالیت های بشری با هم ارتباط عجیب و تنگاتنگی دارن.









۱۳۸۹/۹/۲۸ ه‍.ش.






تویه جلسه های هفتگی شرکت میکنم. ده و پونزده تا زن و مرد میانسال دور هم جمع میشن و از تجربه های هفته ی پیششون میگن. چه تجربه هایی؟ که چه غذاهایی درست کردن. به خودم نگاه میکنم. یاد فایت کلاب میفتم. خندم میگیره.
دیروز رفتم، سه تا غذای جدید یاد گرفتم. یه غذای هندی بود، یه نوع ماکارونی و یه نوع املت. همشون رو پختم تو یه روز. همشونو. همشونو. دیگه کاری تا هفته ی بعد ندارم. هفته ی بعد میخوان تجربیات کیک درست کردنشون رو بگم. از امروز یکشنبه تا جمعه وقت دارم در مورد کیک های خیال بافی کنم. هووووم.‏
راستی، خوبیش اینه که کاریت ندارن اگه هیچی ندونی، هیچی نفهمی و هیچ استعدادی نداشته باشی. فقط باید بری، بشینی.








۱۳۸۹/۹/۲۳ ه‍.ش.





در اون اتاق با نور قرمز ملایم، برای اولین بار با حس غریبی آشنا شدم. حسی که قبلن درکش نکرده بودم. نا امنی! روی تخت دراز کشیده بودم و ملافه رو قایمکی خنج میکشیدم. نمیدونم چرا ولی پاشدم و بیرون اومدم. زدم بیرون و پشت سرم رو نگاه کردم. جورابم اونجا موند. مهم نبود واسم. حتی اگه ساعتم – چون تنها چیز به نسبت با ارزشمند اون شبم همون ساعته بود – هم جا میموند حتی جرات سرمو برگدوندن هم نداشتم. اومدم بیرون و خودم رو گم و گور کردم. تا حدی که مطمئن باشم حتی ذره ای احتمال هم وجود نداره که من رو پیدا کنن. از اون به بعد رنگ قرمز، افسون کننده ترین و هولناک ترین شد. سرمو بلند کردم و دیدم من در احاطه ای از رنگ های قرمز هستم. رنگ هایی که با یک پا پس میکشم و با دیگری پیش میرفتم. احساس میکردم از نقطه ی ثقلم در حال متلاشی شدنم. درد داشتم و بیشتر این درد، زجر بود. زجر میکشیدم. زجری که ازش نمیتونستم دوری کنم. دوری از زجر مساوی با غرق شدن در زجره.









۱۳۸۹/۹/۱۱ ه‍.ش.






همه ی ما بدنبال این هستیم که آینده ای خارق العاده را تجسم کنیم، ردپایش را میتوانی در هالیوود، ادبیات و حتی در افکار دولتمردان بیابی! ولی هیچ کس حتی لحظه ای به خودش این گمان را وارد نمیکند که نکند اکنون ما معجزه باشد. نکند شرایط کنونی آنقدر خارق العاده باشد که از عجز فهم آن به تجسم کردن آینده پناه برده ایم.‏