۱۳۸۸/۷/۷ ه‍.ش.

ملاحضات بشری 7




ما باید برای تمام آدم های خیالی ای که در ذهنمان سرکوب، ترور، یا بی جهت عاشقشان کردیم و آنها را در پستویی رها کردیم، جواب پس دهیم. آنهم در دادگاهی بی طرف و در حضور رسانه های بین المللی.








اتوبان وارده




ببین،
این اتوبان به این طویلی
و این همه پل عابر پیاده را
بیا روی تک تک آنها بوسه ای را تجربه کنیم







۱۳۸۸/۷/۳ ه‍.ش.

ملاحضات بشری 6




اگه پیامبر بودم، یکی از معجزاتم، یک عدد هوای دلپذیر، یک پرس چلوکباب فرد اعلا با مخلفات، یک پارچ دوغ خوش فرم و یک نخ سیگار بعدش می بود.










۱۳۸۸/۷/۱ ه‍.ش.

اون






او به شکل هر آدمی در می آمد که با او میخوابید. دروغ نمیگفت، صرفا حقیقت دیگری را در جواب میگفت. موجب میشد که پازل ها را به اشتباه کنار هم بچینی و اینگونه، تصویری که در می آمد، نه او بود نه تو، و نه هیچ کس دیگر. همین ناتوانی در برقراری ارتباط بین حقایق با رفتار عینی او، واقعیت گنگ و شیرینی را می آفرید که برای هر دویتان قابل درک نبود. ولی میدانست که چه میکند با تو. میدانست تو را در بازی شطرنجی غرق میکند که در مقابل، یک خروار سرباز، قلعه و کاخ هست ولی بدون شاه. و او در کنارت، تکیه میزد به جایی و تقلا ی تو را نظاره میکرد.
زیبایی خاص خودش را داشت. عادی بود. به عادت یا اصرار، خودآگاه یا نا خودآگاه نمیدانم. ولی مرتبا دست در دماغش میکرد. شکلات میخورد ولی بیشتر به خودش می مالید. هر لباسی که گیرش می آمد را می پوشید. آش شله قلمکار خوردی؟ همانگونه. نمیدانستی اگر سوار تاکسی شود و برود، آیا بر میگردد، یا باید دور شدن و تبدیل به نقطه شدن تاکسی را همانند یک خداحافظی بدانی. بی تفاوت بود، بی خواهش بود، بی انتظار بود. فقط میخواست برایش بخوانی، شمرده شمرده. سرش را پایین می انداخت، دو زانو مینشت، - همیشه شرت به پا میکرد و آنهم گل گلی - و به گونه ای رفتار میکرد که حواسش پرت است. ولی میدانم با شخصیت ها زندگی میکرد. خودش را جای آنها میگذاشت و تمام تلاشش را میکرد که کاری را بکنند یا نکنند. مینشست جلویشان و باهاشان حرف میزد. " نکن اینکارو، نکن " بیشترین حرفی بود که از او شنیدم. مدام لبانش را میجوید.
او با خیلی ها بود ولی فقط با من نبود. در واقع میخواهم طوری وانمود کنم به خودم، که به خاطر من بود. با هر کس میخوابید و با من هم. ولی زمانی که پیشم بود، شبش را تا صبح روی مبل سپری میکرد. روی مبل خوابیدن ها از آن زمان شروع شد که به او گفتم:" به من دروغ بگو، ولی لبخند نزن". بعد آن، بار ها خودم را لعنت دادم. فهمید که فهمیده ام. دور کرد خودش را. مانع اش نشدم. قرار هم نبود. دور شد. خودش را به هرکس که میرسید میچسباند. در آخر، مانند آن شاهانی شده بود که از تسخیر سرزمینی دیگر، کسل شده اند. کاری نکرد. کاری که میکرد، فرسایش دادن بود. خرد میکرد آنها را، به تدریج. اینگونه فرار میکرد. بعدی و بعدی. این خانه و آن تخت. آنجا و آنجا ها. فرقی نداشت. او به مانند مردابی بود، که با رضایت، خودت را در آن غرق میکردی. او زاده شده بود که متفاوت باشد، یا من زاده شده بودم که تفاوت را بپرستم نمیدانم. بی حسی و بیخیالی او، بی تفاوتی به بدنش، او را رویای شبانه ی هر مردی کرده بود.















۱۳۸۸/۶/۳۰ ه‍.ش.

چیزای عشقی 23




عزیزم، تو بزرگترین اپوزیسیونی هستی کـه تا حالا در مقابل من تشکیل شده. سرکوب بشو نیستی که نیستی.










tip of the day 36



سیاستمدارا و سلبرتی هـا*، هردو از یه قماشن. یکی پایین رو میلرزونه اون یکی یه ملت رو.


*celebrity






پاییز




تو پاییز آدم دلش بگیره، هدفونش رو بر میداره، شبونه میزنه به خیابون. میره با یه سرباز شیف شب، آخرین سیگارش رو چپقی میکشه. به درد و دلای اون گوش میده، زیر بارون خیس میشه، خودش رو یادش میره.









۱۳۸۸/۶/۱۹ ه‍.ش.

from a doggy afternoon 14



دموکراسی یک حقیقت است. ولی در واقــعـیت، آن واژه ی نوشته بر روی دیوار است که سگی ولگرد در کنار آن میشاشد و میرود، انگار نه انگار.







۱۳۸۸/۶/۱۷ ه‍.ش.

۱۳۸۸/۶/۱۶ ه‍.ش.

۱۳۸۸/۶/۱۲ ه‍.ش.

شلق


زد تو صورتم، شلق. در فضا پیچید. رو به رویم در آینه ایستاده بود. ته ریش داشت. موهایی ژولیده، شکمی ور آمده و دستی باند پیچی شده.

خم شد. خم شدم. سیگاری برداشت. بهم تعارف کرد. رد کردم. شبش خون بالا آورده بودم. به دستش نگاه کرد. تمام پانسمان خونی بود. زخمش تازه بود. روی تخت نشست. پنجره اش را با روزنامه پوشانده بود. میزی کوچک، روبه روی تخت، چسبیده به دیوار بود. رویش کتی بود که نیمی از آن بین زمین و هوا معلق بود. آینه گوشه ی اتاق بود و تخت کنار آن. هوا آمیخته با دود بود. هرزگاهی بهش نگاهی می انداختم.

گفتم: خونی ای چکار کردی؟ گفت: سیگار نکش انقدر بابا گفتم: درد داری؟ گفت: رنگتم که پریده گفتم: داری از حال میری! گفت: اونورا کسی نیست جز تو؟ گفتم: بیا اینور گفت: باید برم. اومدم اتاق یه سیگارکی بکشم و برم. میگم، تو چکار میکنی؟ گفتم: تنهام گفت: خوره میشه، میفته به جونتا گفتم: نه اونقدر، راحتم. چرا خونی ای؟ گفت: این؟ هیچی، یه اشتباه کوچولو موچولو. رنگت مث گچ شده ها. گفتم: عادیه گفت: مگه میشه، همیشه که نمیشه (سرش را آنور کرد) باید برم، ( بلند شد که برود ولی لحظه ای ایستاد) یکم به خودت سر و سامون بده گفتم: خوش بگذره.