۱۳۸۸/۴/۹ ه‍.ش.

ملاحضات بشری

در حافظه ی جمعی بشر، " کوه "، یا مکانیست برای رفتن عاشق و رنج کشیدن در راه عشق، یا جائیست برای فیلسوف شدن.



۱۳۸۸/۴/۷ ه‍.ش.

تن ماهی ای که درش سیستماتیک باز نمیشود

موندم حکایت زندگیم شده این در تن ماهی که هیچ رقمه باز نمیشه، یا این بوی گند آشغال که هیچ نوعه از خونه نمیره. احتمال هردو بودنشم دیگه کلیشه ای شده.



۱۳۸۸/۴/۳ ه‍.ش.

فلافل

آن روزها که خلاء زمانی رویایی بیش نبود
نمیتوانستم پیش بینی کنم که آنرا،
هنگام پاشیدن سس، روی فلافل درک میکنم



۱۳۸۸/۳/۲۳ ه‍.ش.

دیوید لینچ

بی شک تو یکی از فیلمای دیوید لینچم. دیشب، تو شبی عجیب غریب، در یکی از فیلماش خوابیدم و در صبحی گنگ تر بیدار شدم.


۱۳۸۸/۳/۲۱ ه‍.ش.

سکه

به سکه که درست در کف دستش بود، خیره شده بود. اون رو، روی انگشت شستش گذاشت و به بالا پرت کرد تا باز درست در کف دستش فرود آید. باز بر روی انگشت شستش گذاشت و باز به بالا پرت کرد. باز سکه را از کف دستش به بالا پرت کرد که درست روی انگشت شستش فرود آید. باز به سکه در کف دستش خیره شد و باز سکه را، از روی انگشت شستش به بالا پرت کرد. در همین حین صدای بوق ماشینی آمد. سکه را رها کرد روی میز شیشه ای و در خونه رو محکم بست و رفت. سکه در تصادم زیاد باشیشه ی روی میز، صدای زیز زیز ِ کش داری میداد. از روی اصطکاک چرخ های ماشین با زمین میشد فهمید که یا ماشین به جلو رفته است یا عقب یا همون جاست ولی گاز رو پر کرده. در همان حین، تصادم سکه با میز شیشه ای کم و کم و کم شد تا اینکه روی میز ساکت شه. در همین حین بچه ی فسقلی که باز به هوای تب در خونه مونده، تلویزیون رو روشن کرد و پرو اولوشن بازی کرد. امروز روز حساسی بود. تیمش، بارسلونا، به فینال رفته بود و او از دیشب خودش را آماده کرده بود که امروز صبح، بازی فینال رو در حضور هزاران تماشاگر در پشت تلویزیون و خود ورزشگاه برگزار کنه. بازی شروع شد و بارسلون وارد لاک دفاعی شده بود. اعصابش خورد شده بود و از این هجوم دقایق اول بازی شکه شده بود. در همین حین در باز شد. و پدر خیلی آرتیستی وارد شد. عینک دودی اش نشان دهنده ی این بود که خیلی جوگیر شده. وارد شد و از اونجا که پدر، خیلی فیلمی نیز هست گفت، گات یا. پسر تنها کاری که میتوانست بکند این بود که دکمه ی منو را بزند. پدر خیلی فاتح وارانه سمت بچه آمد. بچه بلند شد و به اتاق رفت. لباس پوشید و به سمت در رفت. در حالیکه به شدت عصبانی بود.

+ قبول نیست، تو فقط دور مقدماتی رو رفتی
- بدو برو مدرسه. با من بحث نکن. آژانس دمه در منتظره.

باز بازی شروع شد. بارسلون برای فرار از این هجوم رو به پاس کاری های کوتاه کرد و ...

۱۳۸۸/۳/۱۳ ه‍.ش.

وقتی برای نبودن

روی ایوان چوبی دراز میکشد. انحنای سرش را در برخورد با چوب مرطوب حس میکند. دستش را در جیبش میکند و سیگاری شکسته را میابد. روشن میکند. بیاد عکسی می افتد که چند دقیقه ی پیش دیده بود. عکسی که برای او فرستاده شده بود. از دنیایی، آنور دنیای ما. در آن، همه ی چهره ها خندان بود. ذره بینی آورده بود تا بتواند ببیند تا چه حد این خنده ها ظاهری است. ولی خود را مقهور قدرت دوربین دانست. گویی خنده هایی مناسب آنها را محکم به صورتشان چسبانده و تو نمیتوانی دیگر، چیزی غیر از آن را تشخیص دهی. صدای شر شر آب در شیروانی، بی نظمی منظمی را به پراکندگی صدا در محیط میداد. خوشش آمد. ولی صدای خر و پف او را نمیتوانست تحمل کند. همیشه عادت داشت بعد از مستی بخوابد و صدای خر و پفش به آسمان برود.
در آن تاریکی نمیتوانست ببیند که سیگار به فیلترش رسیده یا نه. فندک را در آورد، دَنگ (صدای فندک )،فندک شعله ور و فضا روشن شد. در کنار در ایوان، که سمت چپش بود، حجم خیسی از یک جسم را دید. کمی سرش را به چپ برد، بدنش را تکان نداد و در همان حالت گفت:
+ اینورا!
جوابی نشنید
+ سیگار داری؟
بسته ای را به سمتش پرت کرد و او با دو دستش، با واکنشی سریع، آن را قاپید
- اینورا؟
+ بدیه شمال اینه که میتونی کنارش بزاری ولی نمیتونی ترکش کنی
- مستی؟
+ معلوم نیست؟
در حالیکی در آن تاریکی بدنبال حفاظ میگشت که به آن تیکه کند و بلند شود گفت
+ همه چیز همونطوریه. تنها چیزی که تغییر کرده خر خر اونه که بلند تر شده
- از ابراهیم گرفتی؟
+ لاکردار، یه بار از عرقش میخوری دیگه با هیچ لامسبی ای مست نمیشی
- هوم
روی پله ی اول نشست تا مقداری از پاهایش خیس شود و سرش، همچنان در ایوان، بدون باران، گرم مانده بود. او نیز کنارش آمد و نشست.
- به اون زن انقدر مشروب نده. یه زمونی اون بیشتر از تو میخورد مگه یادت نیست
+ خوبه خودت میگی اون بیشتر از من میخورد، من چکارم؟
- اون همیشه تحت تاثیر تو بود تویه حرکتای آنارشیستی که به مختون میرسید
+ کاشکی نبود.
سکوتی گذرا بین آندو برقرار شد تا آنکه باران کمی بند آمد.
+ همچنان تو این دهکوره درس میدی؟ ول کن دیگه. بکَن مرد، بکَن.
مرد باکمی مکث، و سنگینی در صدا گفت
- شماله دیگه. نمک گیرت میکنه. نمیتونم دل بکنم. نمیتونم برم. میدونم بالاخره یه جایی پیدا میشه که یه ورش جنگله یه ورشم دریاست. ولی شمال ما، به این خاطر شمال نشد. بین این طبیعت و این همه کثافت کاری احمقانه ای که ما سرش آوردیم هماهنگی هست که راز زیباییشه. خوارشو گاییدم
+ بازم عصبانی میشی فحش میدی؟
- فحش ندادن یه مرد، یا تو تلویزیونه یا تو داستاناست. اینجا، تو شمال، تویه دل زندگی، فحش باید بدی تا زنده بمونی.
+ هرچند همین بودن تو دل زندگی هم یه داستانه.
در این حین که سیگاری دیگر را روشن میکردند، زن آرام وارد شد و بین آنها، ایستاده وایساد. آن دو میدانستند که او در پشتشان ایستاده است. ولی گویی به این ترکیب عادت داشتند.
= بارون اومد؟
+ بند اومد
= تو اینجا چکار میکنی؟
- هر موقع که میاین عالم و آدم باخبر میشن
= این دلیلته؟
- آدما، گاهی اوقات از روی دلیلی، کاری رو نمیکنن
= پس کار اونا میکنه؟
+ بس کنید. جان بچه هاتون بس کنید.
مرد که گویی از کوره در رفت از پله ها پایین رفت و روی لبه ی حوض نشست. زن کنار مرد روی پله ها نشست و به او که کنار حوض نشسته بود اشاره کرد و با طعنه گفت
= هرموقع، هر جا که کلمه ی بچه پیش میاد از من فاصله میگیره. میره تو عمق تاریکی، تویه جایی که دیده نشه.
- به خاطر اینه که میترسه.
مرد سرش را پایین انداخت، آرام و با کمی لرز در صدا گفت
- از اشکا، که روی صورتش غل بخورن میترسه.
= آها که اینطور میترسه. میترسه. به خاطر این اشکا، به خاطر این ترس،
و مرد ناگهان حرفش را قطع کرد و فریاد زد
+ نه. همیشه اینطوری توپ رو میندازی تو زمین من. چون تو زمین خودت هیچی نیست.
زن در این حین سیگاری روشن کرد. او میدانست کی مرد آرام میشود. صبر کرد. مرد، که بهم ریخته بود دور حوض راه میرفت. تا اینکه آرام گرفت. سپس زن گفت.
= آره، همیشه توپ رو انداختم تو زمین تو. چون تو زمین من هیچی نبود، جز سالهایی از تباهی تحمیل شده. یادت نیست به چه دلیل به تو پناه آوردم؟ به همین دلیل.
مرد که کنار زن نشسته بود. سرش را به نرده ها تکیه داده بود و مدام، با طمانینه سیگار میکشید. گویی که این حرفا، همانند نوار کاستی قدیمی، خاک گرفته و بی کیفیت باشند.
- جالبه. هروقت که بهم میرسیم
و مرد باز با پرخاش و سردرگرمی در حرفش پرید
+ آره همیشه همینطور بوده. چون نباید طور دیگه ای باشه. ما مدت ها پیش، زندگی رو، لحظاتو، آینده رو به این قاب فروختیم. و در همین قابم زندگی میکنیم. اون همون دختر آنارشیست مونده، فقط خر خراش زیاد شده. منم همون بتی موندم که میتونه با اون رویاهاشو مسجل کنه. و تو،
= همون استاد دانشگاه خوشبین
- خوبه اندفعه احمق رو نگفتی
با این حرف هر سه ی آنها مدتی ساکت شدند. مرد از نرده ها فاصله گرفت و قوطی ای را از جیب کتش در آورد. مقداری مشروب خورد و به زن داد. زن نیز بعد از خوردن، آن را به دیگری داد. او نیز به پایین پله ها آمد و کنار آنها با فاصله نشست. زن که دستش را روی زانوهایش گذاشته بود، به سمت موهایش برد و آنها را عقب زد.
= عکسشونو دیدی؟
- با هَمن
= چرا باید بفرستن؟
- چرا نفرستن؟
+ یه نوع انتقام گیریه
- چرا نکنن؟ چرا نشونمون ندن که تونستن. تونستن همه ی اون پیچیدگی هایی که ما در ایران، براشون درست کرده بودیم رو شکست بدن و به جایی برسن. اونا خوشحالن و ما نمیتونیم اینو باور کنیم
= هه
زن انگشتانش را بهم گره زده بود. و مرد، در پایین پله ها، با چوب گل را کنار میزد.
- ما میترسیم. ما میترسیم که اینو ببینیم اونا خودشونو بالا کشیدن و اینو بهمون دارن گوشزد می کنن که هنوز داریم، تو همون باطلاق، سه تایی تقلا میکنیم. حتی اگه 10 سال از هم دور باشیم. اونا دارن به ما دیدن رو یاد میدیدن. دیدن اونچه که همیشه ازش فرار میکنیم.
مرد با صدایی زیر گفت
+ آدما همیشه از اون چیزی ضربه میخورن که همیشه ردش کردن.
= ما هممون به یه دلیل، چه کوچیک چه بزرگ، بقیه زندگیمونو فروختیم. من تو اون، چمیدونم. خنده داره. سه تا آدم که واسه عالم و آدم چاره اندیشی میکردن تویه خودشون موندن.
- تو بودی همیشه کون خرو پاره میکردی که فلان بهمان.
= آره من بودم
- ولی چی شد؟ چی شد؟ خاموش شدی. یه سطل آب ریختن روت و تمام
زن که به مرد در پایین نگاه میکرد ، پکی به سیگارش زد
= هه
لحظه ای سکوت
= تو چی شدی؟ ما خاموش شدیم ولی تو چی؟ تو همچنان در مرکب چاره اندیشی، چاره سازی، چاره جویی، موندی. تویه دهکوره ای که هیچی به هیچیه موندی و خوندی از تمام ترانه هایی که دیگه واسه هیچ کس ارزش نداره. الانا هم نمیتونی جیک بزنی. تو چرا تویه این راه موندی؟
+ به خاطر تو
= به خاطر من؟
+ اون، بیشتر از من، تو رو...
زن ساکت شد و رو به رو را نگاه میکرد.
- همیشه وانمود میکنی که این ماجرا مهم نیست
= خوب نیست
- ولی هست. برای من هست. من نمیتونم وجود تو، و احساسی که به تو دارم رو انکار کنم. اصن تو چی؟ سوار بر مرکب اون شدی که برسی به رویاهایی که از روی هیچ و پوچ ساخته شدن. آخرشم دیدی که خبری نیست، سوار و مرکب بازی رو رها کردید، هر چند وقت یه جا چادر زدید و فقط مست کردید. گور پدر من و بچتونو هر چی که توی این دنیاست.
مرد که آرام، همچنان با چوب بازی میکرد
+ راه دیگه ای هم داشتیم؟ برمیگشتیم این راهو که چه راهیو بریم؟ ما راهیو رفتیم که مارو نابود کرد. وجودی به نام ما، مدینه ی فاضله ی ما، عقاید ما، همه چیز ما رو نابود کرد. چجوری باید بر میگشتیم؟ با چه توانی با چه کوفتی

کم کم، باز باران گرفت. آرام آرام، باران تند شد. آنها همچنان در همان وضعیت نشسته بودند
= حالا کجان؟
- تورنتو

سرتا پا خیس شده بودند. توان بلند شدن نداشتند. هرکدام به سمتی، خود را معطوف کرده بود.





۱۳۸۸/۳/۱۱ ه‍.ش.

در لحظه 3

روی مبل دراز کشیده بود. وزن بدنش را روی یک دستش انداخته بود. چند تار موی فر فری اش، روی انحنای گردنش آرام گرفته بود. میگفت منتظر اتفاقی در زندگی اش است. با چشمانی بی تفاوت به بالا خیره شده بود. نمیدانست، که اتفاقی شیرین، اکنون برای من حادث شده است.