۱۳۸۸/۲/۱۰ ه‍.ش.

صندوق عقب

جسد زن را با زحمت بلند کرد و در صندوق عقب گذاشت. در ماشین نشست. صدای آهنگ را زیاد کرد. قوطی عرق را از صندلی پشت برداشت و چند جرعه از آن نوشید. سیگاری آتش زد. راه افتاد. به همانجای دنجی میرفت که زن دوست می داشت.

۱۳۸۸/۲/۹ ه‍.ش.

دور میز

دور میز کوچک چوبی چهار نفره نشسته بودند. همان میز که قدیمی میزد، پیرسال بود. همان که زن با وسواس تمام آن را انتخاب کرده بود. اعتقاد داشت هر خانه ای باید در دلش میز کوچکی داشته باشد که زمانی دلت گرفت بنشینی دستت را بر چانه ات بزنی و گذر روزگار را تماشا کنی. مگر عشق و میز کوچک با هم خلق نشدند؟
دور همان میز کوچک نشسته بودند. شـراب میخوردند و از فوتبال حرف میزدند. نمیدانست چرا این سه باید از فوتبال حرف بزنند. نمیخواست تظاهر کند و با آنها حرف بزند. دلیلی نمیدید.سکوت اختیار کرده بود. پایین تر، در زیر میز، پاهای مرد با همسر دوستش در تماس بود.
" ببین درست، توپ رو مث خط کش فرستاد سمت راست زمین. مسی از اونجا حرکت کرد و زد تو قلب دفاع و یه پاس به بیرون داد، آره، به بیرون محوطه، و اتو اُ هم با یه شوت جانانه زد تویه دروازه "
زن با خودش در این فکر بود که چرا از این خانه، از این فضا، از گرمی بودنشان حرفی نمیزنند. چرا با این بحث های بیهوده، زمان را، مفت میفروشند به هیچ. پکی دیگر زد. زن ِ دوستش نیز پکی دیگر زد. به مرد نگاه کرد. و خنده ی کوچکی بر چهره اش نقش بست.

چیزای عشقی 13‏

Silence misleads to nowhere, babe




۱۳۸۸/۲/۸ ه‍.ش.

خودرو

عرق کرده ام. موهای سرم خیس است. قطرات، از پیشانی ام جاری میشوند و بر روی مژه ها ماندگار میشوند. دیدم مخدوش میشود. به سمت چپ نگاه میکنم. نمیشناسمش. نمیدانم، بهرجهت اکنون نمیشناسمش. دکمه را فشار میدهم. دکمه به خودرو میگوید شیشه را به پایین آور. تا نیمه بیرون می روم. گذر هوا را بر بدنم احساس میکنم. با من ع شق بازی میکند. دستانم را باز میکنم. چشمانم را میبندم. دیگر نمیدانم باد مرا میبرد یا خودرو.

شاید بدون عنوان 6

مشکل از آنجا شروع شد که در صبح جریمه شدم. در تاکسی نشسته بودم و راننده برگ جریمه را به من داد و با لبخندی پذیرفتم. شاید مشکل از جای دیگری شروع شد. آنجا که لحظه ای سرم را پایین انداختم، سرم با سر یک دختر در یک ارتفاع قرار گرفت و در انتهای یک کوچه به هم برخورد کردیم و سرش شکست. به بیمارستان رفتم. سرش را بخیه زدند و مادرش تشکر کرد، چون چند روزی از او بی خبر بود. بیرون آمدم. ظهر شده بود. اولین تاکسی ای را که دیدم سوار شدم و گفتم، مرا به لب رودخانه ای ببر که هیچ کس نباشد. فقط من باشم و مقداری آشغال بازیافت نشدنی. در راه خواستم با او حرف بزنم. بهش بگویم که جریمه شدم. ولی نشد، نخواست، نخواستم.
کنار رودخانه نشستم و به یاد آوردم که یخچالم سوخته است. خندیدم و سیلی ای به آب آرام در جریان زدم. او نیز خندید و با تلخی گفت: " عجب روزگاری شده ". دلم از آب و هرچه در زمین است گرفت، به آسمان نگاه کردم. پرنده ای در گذر بود. رد بولی خوردم، بالی گرفتم، و به او ملحق شدم.

۱۳۸۸/۲/۷ ه‍.ش.

شبی، تنها 2

چشمانش را باز کرد. صبح بود. بلند شد. رو به روی آینه ایستاد. چشمان پف کرده اش حاکی از آن داشت، که شبی تنها و سپری ناشدنی را طی کرده است. شبی که سنگینی اش را تنها میتواند با قطرات اشک بگذراند. میدانست با یک خروار آرایش باید راهی کار شود.
صورتش را شست. به آشپزخانه رفت. زیر کتری را روشن کرد. به اتاق بازگشت. سوتیـن اش را بست. جوراب تمیز نداشت. جورابی پوشید، تی شرت و شلواری. رو به روی آینه ایستاد. مقداری آرایش کرد. مانتو و کیفش را برداشت و روی مبل گذاشت. نسکافه ای حاضری خورد. سیگاری کشید. مانتو اش را تن کرد. مدتی خانه را نگاه کرد. تک تک قسمتهای خانه را برانداز کرد. کفشهایش را پوشید. کلید و کیفش را برداشت. در را بست. فراموش کرد در را قفل کند. و رفت.

۱۳۸۸/۲/۳ ه‍.ش.

مسابقه ی دو


پیرمرد آنقدر مـست بود که دچار توهمات شده بود. روی صندلی چوبی ِ پوسیده نشسته بود و خیال میکرد که عمویش روی مبل خوابیده و پسر لجوجش باز هم پای تلویزیون است و مسابقه ی دو تماشا میکند. او آنها را مدت ها پیش از دست داده بود، هر کدام را به طریقی. میتوان گفت جز مغازه دار ِ کنار خانه و آن پیرمرد قوز کرده در پارک که با او تخته بازی میکند، تنها کسانش بودند.

رو به پسرش کرد و گفت:
- تو دویدن، دو دسته آدم هست. یه دسته که مطمئنن، یعنی نفر اول و آخر. دسته ی دیگه هم ما بقی هستن که اومدن فقط بدون.

کلوچه

زن همینطور میخورد. به چیزی رحم نمیکرد. لحظه ای، آنطور به ساختمانی در رو به رویش نگاه کرد که با خود گفتم، بی شک تا چند دقیقه ی بعد ناپدید خواهد شد. بی تردید، هر چه که در اطرفش بود را خورد.
مدتی گذشت. بی حوصله شده بود. گویی اعتیاد به خوردن دارد. به کلوچه ای که در دستانم بود نگاه کرد. احساس کردم با همین کلوچه میتوانم لـختش کنم.

۱۳۸۸/۱/۳۱ ه‍.ش.

کیو کیو

می دانست پشت آن دیوار، که درختی جوان، با آن شاخه های پر برگش آن را پوشانده، مخفیست. آنقدر از پشت آن دیوار کشته شده بود که دیگر نمیخواست اشتباه کند. آرام به گونه ای که حضورش را به اطلاع برساند، قدم برداشت. این بار، از حقه ی خودش استفاده کرد. در آنسوی درخت مخفی شد. کاملا در تیررس اش بود. صبر کرد که صبرش لبریز شود. همین گونه نیز شد. بیرون آمد و بی درنگ شلیک کرد. کیو کیو. کودک برروی زمین افتاد. باورش نمیشد از همانجا ضربه خورده که همیشه پیروز بود.
مدتی روی زمین بی حرکت بود. نگران شد. بالای سرش آمد. هیچ حرکتی نمیکرد. تفنگ در دستانش بود. تنش میلرزید. تفنگ را به گوشه ای پرت کرد. کنارش نشست. کودک مرده بود.

دوازده سال سابقه ی کار

دارای زن و دو بچه است، دوازده سال سابقه ی کار و از لحاظ قدرت جـنسی، ضعیف. خـود ارضـایی برای او، به گونه ای یک پاسخ دفاعی است. مانند کسی که در مقابل حملات عصبی، شروع به خوردن میکند.

۱۳۸۸/۱/۲۷ ه‍.ش.

در لحظه

دریا، برایش موج هایی بود که بطور متناوب خودشان را به ساحل میرساندند و دور میشدند. شلوارش را تا زانوهایش تا کرده و در ساحل، نزدیک به دریا نشسته بود. هوا ابری بود. سنگریزه های گیر کرده در شن را به سمت دریا پرتاب میکرد. با آمدن هر موج پاهایش خیس میشد. صدای پرنده ای دریایی، شنیده شد و آرام آرام محو شد. بادی به وزیدن گرفت و موهایش را در برگرفت. آنطرف تر، کودکی در کنار پدرش مشغول ساختن قلعه ای بود. میخندید، اینور آنور میرفت. به دریا نگاه کرد. شیش، شیش، شیش، صدای امواج به این گونه بود برایش.

۱۳۸۸/۱/۲۶ ه‍.ش.

چای، اشک، خون

رو به روی پنجره نشسته بود. در مقابلش جنگل بود و کمی دورتر دریا. قاشقش را در فنجانش میچرخاند. به دور دست ها نگاه میکرد. جایی که نه جنگل است نه دریاست، به دوردست ها. برروی راحتی لم داد. اشک از چشمانش جاری شد و خون از دماغش. و در فنجان سقوط کردند. فنجان را برداشت و مقداری خورد. لبخند تلخی بر لبانش نقش بست.

دندریت ها و آكسون ها

صدایش زیاد بود. صدایش نویز داشت. صدایش، تار های عصبی او را به مانند نواختن گیتار یک آهنگ تراش متال میلرزاند.
بلند شد و به سمتش رفت. مستقیما به چشمانش زل زد. ولی متوجه نشد که صدایش دل خراش است و به حرف زدنش ادامه داد. تار های عصبی او، همچنان مینواختند.

پیتزای اسپایسی و جنگ جهانی سوم

او یکی از آن توریستهای ژاپنی بود که عزمش را جزم کرده بود، هرنقطه ی جهان را ببیند. در این سفر پا به جنگلهای آمازون گذاشت و سفری یک ماهه را آغاز کرد. در ابتدای سفر، در کمپی برای استراحت متوقف شدند. او که هنوز مزه ی آن پیتزای اسپایسی را فراموش نکرده بود، مقداری از آن را آورده بود. کمی خورد، ولی مانده بود و دلش را زد. گوشه ای آن را گذاشت. ساعتی بعد گروه عازم سفر شد. آنها به قلب جنگلهای آمازون زدند، جایی که ژاپنی های توریست، آن را سرزمین شگفتی ها میدانند.
یکی از بومی های جنگل، در راه برگشت به قبیله از کنار کمپ رد میشد. چشمش به آن پیتزای اسپایسی خورد. مزه کرد. میتوانم بگویم که اگر جادوگر قبیله، آن سه چوب بدقواره را خدای خودشان اعلام نمیکرد او بی شک آن پیتزا را میپرستید. پیتزا و جعبه اش را به قبیله برد. بزرگان قبیله مزه ای کردند و محسور طعم جادویی آن پیتزا شدند. جادوگر قبیله طی یک سری مراسم آتش بازی اعلام کرد که این، همان میوه ایست که خدای ما وعده داده است که روزی کشف میشود و بر دهان ها جاری میشود.
آنها به کمپ حمله کردند و با هزار زحمت - بدلیل مشکلات زبانی و مفهومی - آدرس این میوه ی آسمانی را پیدا کردند. جادوگر قبیله، باز طی یک سری حرکات ژانگولر بازی و با استفاده از یک چیزهایی همانند طبل و دهل خودمان تمام قبیله های واقع در آمازون را صدا کرد.خیل عظیمی از جنگلی ها محیا شدند که به سمت محل میوه ی آسمانی بروند. پیتزا فروشی در ریو دوژانیرو واقع شده بود. آنها همگی با هم، عازم ریودوژانیرو شدند، هزاران جنگلی.
آنها به شهر رسیدند. همهمه در شهر ایجاد شد و خیلی ها از ترس پا به فرار گذاشتند. ولی وقتی دیدند، آنها همگی به سمت پیتزا فروشی معروف ریودوژانیرو میروند، از ترسشان کاسته شد و به زندگی عادی خودشان ادامه دادند. جنگلی ها پیتزا میخواستند و هیچ چیز را نمیفهمیدند. به همین خاطر مدیر آنجا دچار مشکل شد. پس از کلی فرآیند های پیچیده که به ما مربوط نیست، توانست به جنگلی ها بفهماند که اگر شما این لیست از گیاهان و سبزیجات و ... را از آمازون برای من بیاورید، من به شما پیتزا میدهم. جنگلی ها همگی خوشحال به سمت آمازون رفتند و شروع به کندن گیاهان و ... کردند. مدتی گذشت که داد سازمان های حمایت از گوساله های بی مادر، یونیسف، محیط زیست، محیط نازیست در آمد که آمازون دارد نابود میشود. مسولان بلند مرتبه، از همه جا آمدند با پیتزا فروشی صحبت کردند، که بیا و به اینها نفروش. ولی مدیر آنجا، دم از نقض قانون کرد، که نباید از آزادی های مدنی جلوگیری کرد. باز سازمان های حمایت از کودکان بی سرپناه، انجمن پیشگیری از ایدز، کسبه ی پیتزا فروشی های نیویورک از پیتزا فروشی حمایت کردند. به خاطر همین مسولان تصمیم گرفتند حمله ی نظامی به جنگلی ها بکنند که به دو دلیل رد شد. باز کلی سازمان حمایت از همه جا آمدند و گفتند با این کار آمازون نابود میشود و دیگری این بود که جنگلی ها، گویی جادو شده بودند و هیچ چیز جلوی آنها را نمیگرفت، به خاطر همین مسولان دنبال راه تازه ای گشتند. تنها راهی که به فکرشان میرسید این بود که باید مث خود جنگلی ها شوند. یعنی بشوند جنگلی و جنگل بشود خانه شان. و طبیعی است هرکسی تا پای جان می ایستد که خانه اش خراب نشود. مسولان، مردم ریودوژانیرو را آن دست آمازون خالی کردند و جنگلی ها از اینور در حرکت بودند. در وسط آمازون، جنگلی ها یک سری جنگلی ِ جنگلی تر از خودشان دیدند که به هیچ وجه نمیگذارند به کارشان ادامه دهند. آنها دلسرد با همین مقدار گیاه و ... برگشتند. پیتزا فروشی تا آنجا مواد اولیه داشت برایشان پیتزا زد آنها خوردند تا اینکه به خواب رفتند. بیدار شدند دیدند که در شهر تنها هستند. در شهر چرخیدند تا ببیند این مجامع انسانی متمدن چگونه است.
بعد از مدتی، آنها به سرعت خود را با زندگی شهری وقف دادند، حتی بعد از دیدن دو فیلم بی نظیر شهر خدا و لاور سیتی شروع به ساختن فیلم کردند که اکثر آنها، کند و کاوشی مربوط به حسی گمشده بود.
آنقدر به این نوع از زندگی خو گرفته بودند که دیگر نمیتوانستند باور کنند زمانی در جنگل میزیسته اند. کار گردانان در مورد این حس گمشده که به نظرشان نوعی نوستالژیا بود سخن میگفتند ولی هیچ نوع خاطره ای دیگر از آن زمان نداشتند. گویی که از حافظه ی جمعی آنها پاک شده است.
بعد از پرپایی جشنواره فیلم برزیل، بین آنها، مردی ظهوری کرد که به شدت از فیلم آپوکالیپتو مل گیبسون تاثیر گرفته بود. او در سخنان اش تاکید میکرد، که احساسات بشری، بطور کل، بزرگترین دروغی است که بشر به خود گفته و باید برای رهایی از این دروغها، به خوی وحشی که درون همه ی ما خفته است روی بیاوریم و مانند طبیعت زبر، و بی رحم شویم. او با این بیاناتش بر کل برزیل احاطه پیدا کرد و به تمام کشور های جهان اعلان جنگ داد.
اعظای بلند مرتبه ی جی هشت طی اقدامی هماهنگ مقدار زیادی از بمب هایشان را ریختند روی سرشان. و برزیل را از هرچه جنگلی تازه متمدن شده، خالی کردند.
آنها باز جلسه ای گذاشتند و خواستند که تکلیف برزیل بی سکنه (جنگلی ها حساب نمی آیند) را تعیین کنند. هر طرف، ادعایی داشت و میخواست که برزیل را تسخیر کند. بین اعضای بلند مرتبه ی جی هشت اختلاف افتاد و آنها نیز به همدیگر اعلان جنگ دادند. و موشک هایشان را به سمت همدیگر نشانه گرفتند و جنگ جهانی سوم شروع شد.
لازم به ذکر است از آن گروه خوش گذران ژاپنی هیچ خبری نشد و میگویند که آنها در میان آن همه شگفتی غرق شدند.

۱۳۸۸/۱/۲۵ ه‍.ش.

شبی، تنها

در آشپزخانه بود. ظرف می شست. از آنور آهنگی لاتینی پخش میشد. از سینک ظرفشویی فاصله گرفت. دستانش را راست کرد و به هم گره زد. چشمانش را بست. کمرش به جنب و جوش افتاد. ناز میکرد، عشوه می آمد، برای مرد خیالی ای که بین دستانش بود. آرام، با متانت، خودش را در بغلش جا کرد. سرش را روی شانه اش گذاشت و مدتی در این وضع ماند.
آهنگ تمام شد. مدتی بعد، باز صدای ظرف شستن آمد.

۱۳۸۸/۱/۲۳ ه‍.ش.

سازمان برق

وقتی آدریانو توپ را با ضربه ی بدی به آسمان فرستاد، توپ به کابل های برق اصابت کرد. و خشک شد. درست است خشک شد.
او یک عضو از طبقه ی یتیم جامعه است که با این توپ ساعت ها از عمرش را گذرانده. میتوانم بگویم اگر این توپ نبود، تاکنون به هزاران راه کشیده شده بود که منجر به نابودی اش میشد.
او بی درنگ توپ خشک شده ی ناشی از برخورد با کابل فشار قوی برق را برداشت و به سمت سازمان برق رفت. در اتاق انتظار نشسته بود. البته این را بگویم آنجا شبیه هرجایست جز سازمان برق، چه برسد به اینکه اتاق انتظار داشته باشد. خشمگین نشسته بود و با همه سر جنگ داشت. دنبال کسی میگشت که او را مسئول این امر بداند. ولی کسی نمیدانست باید دقیقا مسول چه باشد. او منتظر ماند که رئیس سازمان برق بیاید.
در همان حین، دوستش که به سنت کارلو معروف است، در خیابان کناری خانه اش، درگیری سختی با قاچاقچی های دراگ پیدا کرد. و او را به حد مرگ زدند و تنها به این دلیل او را نکشتند که هم محله بودند. حقیقت دارد، در شهری که دراگ تا خرخره همه را به خود درگیر کرده یک سری قوانین نانوشته وجود دارد که همه، آنها را رعایت میکنند. سنت کارلو به سختی، تنها کاری که میتوانست بکند این بود که به آدریانو زنگ بزند و تنها یک جمله گفت:" من کرده شدم "
آدریانو که معنی این جمله را به خوبی میدانست با شتاب از آنجا خارج شد و به سمت خانه رفت. او توپ خشک شده را در زیر تی شرتش گذاشت و موتور قدیمی اش که از پدرش به او به ارث رسیده را روشن کرد.
آدریانو به خاطر ورزشکار بودنش جذاب است. و همگی، حتی لوزیانو که مردی میانسال است و به تازگی فهمیده که گــی است نیز آرزوی خوابیدن با او را دارد.
او موتور و توپ را در خانه گذاشت و در محله روانه شد. چنین دعواهایی به سرعت در محله می پیچد. به همین خاطر فورا جای سنت کارلو را پیدا کرد. در راه، ماری- معشوقه ی قدیمی اش - جلوی او را گرفت. آدریانو که زیر کوله باری از حوادث نمیدانست چگونه باید رفتار کند ساکت ماند. ماری با صدای زیر و وسوسه کننده ای گفت: " با من میخوابی؟ " او که دیگر نمیتوانست این حادثه ی غیر منتظره را نیز باور کند به راهش ادامه داد. انگار نه انگار که ماری، آن دختر همیشه خواستنی به او یکی از نادرترین پیشنهاد ها را داده. به سنت کارلو رسید. سنت کارلو روی زمین، خونی، ولو بود. تا آدریانو را دید به زحمت سرش را بالا آورد و فقط گفت: " اه، آدریانو " در همین حین آدریانو عینک دودی اش را زد و گفت: " انتقامتو میگیرم "
آنها در سواحل جنوبی ایتالیا، جایی که موج های دلپذیر، زندگی را شیرین و قابل هضم تر کرده مشغول موج سواری بودند. ماری نیز در ساحل نشسته بود و حمام آفتاب میگرفت. او به آنها لبخند میزد و چهره اش را پشت عینک آفتابی پهن، با آن قاب سفیدش مخفی کرده بود.
ماری، اکنون معشوقه ی من است. ولی هیچ وقت نتوانستم رفتار های ماری را پیش بینی کنم. قبل از اینکه تمام این حوادث پیش بیاید ماری قرار بود پیش من بیاید. ولی نیامد و به طرز اسرار آمیزی غیب شد. و من نیز دست به قلم شدم. ولی دیگر مطمئن نیستم این حوادث خیالی بوده اند یا من یا سازمان برق. ولی مطمئنم آدریانو هیچ وقت، شلیک های سهمگینش به سمت کابل فشار قوی برق نمیرود. و سنت کارلو لقب دوست آدریانو نیست. من اصلا نمیدانم در جنوب ایتالیا موج هایی باشند که زندگی را قابل هضم تر میکنند. آخر مگر میشود یک یخ فروش در یکی از شهرهای شلوغ برزیل بتواند ایتالیا را تصور کند. من آخرین چیزی را که توانسته ام تصور کنم یک ساندویچ دو دولاری مک دونالد بود، آن هم در شبی که کاملا سیر بودم. نمیدانم چرا باید اینگونه خیال بافی های شیرین در شبهایی به سر آدم بزند که هیچ نیازی به آن نداری.
آشفته از خانه بیرون رفتم. در این شرایط، در خانه ماندن یعنی مرگ و مرگ یعنی این شرایط. در کوچه ها جاری شدم. آنقدر غرق بودم - احتمالا در افکارم - که ضربه ی سنگینی زدم. آن هم به یک توپ. او آدریانو بود و من به توپی ضربه زدم که مال او بود. نگاهی به من کرد و من نگاهی به توپ. درست در چارچوب دروازه جای گرفته بود. آدریانو نزدیک به من شد. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: " ضربه ی عالی ای بود. راستی از ماریا چه خبر؟ "

۱۳۸۸/۱/۲۱ ه‍.ش.

پارانویا

روزی سه بار، قفل خونه رو چک میکنم، چهار بارم قرصاشو، که خورده باشه. همش از زمانی شروع شد که روزی یه بار بهم میگفت: " ترکت میکنم "

دکه ی گل فروشی

ماشینی با سرعت از رو به رویشان گذشت. حواسش را پرت کرد. سرش را برگرداند که به آن دکه ی گل فروشی نگاه کند که چراغهای نئونی اش خستگی ناپذیر اند.
+ میدونی شروع روان پریشی های بشر کی بوده؟
همانطور که با چشم، آن دکه را می پایید، گفت:" هممم؟ "
+ از موقعی که بشر خر و پف و خیار جویدن رو کشف کرد.
لحظه ای به خود آمد و گفت: " داریم کجا میریم؟ "
+ نمیدونم، خودت گفتی بزنیم بیرون.
- من گفتم؟
+ من که سر خود، بی هیچ دلیلی نمیگم که بریم بیرون. اونم این وقت شب.
- بنظرت، دکه ی گل فروشی ها، چراغ نئونیشون رو هم میفروشن؟
+ که باش مینویسن گل؟
- آره آره
+ نمیدونم. الانا، همه چیز برای فروشه، ولی کیه که بخره
- بنظرت بدردشون میاد؟ یعنی یه دکه ی گل فروشی باید با چراغ نئونی، بگه که گل فروشیه؟ بوی گلاش معلوم نمیکنه؟
+ شوخیت گرفته؟ تو این آلودگیه تهران؟ من مدتاست دیگه نمیدونم گوزم چه بو ایی میده
مرد سرش را به شیشه تکیه داد و بی هدف، جدول های کثیف کنار خیابان، که رنگ سیاه و سفیدشان، با شتاب گرفتن ماشین، متحد میشدند را تعقیب میکرد.
- من خسته شدم. بریم خونه
دوستش مکثی کرد. نگاه ممتدی به او کرد و گفت:
+ بریم خونه؟
دوباره مکثی کرد. حرفی نزد. لحظه ای به رو به رو خیره شد و دوباره او را نگاه کرد.
+ خوب بریم خونه
- چی میشه چراغ نئونی رو بهم بفروشه.
و سکوتی میان آن دو برقرار شد.

۱۳۸۸/۱/۱۹ ه‍.ش.

پنج دقیقه

چشمانش را باز کرد. در چشمانش اشک جمع شده بود. از خستگی دیشب بود. ساعت یک ربع به هفت بود. به خودش تخفیف داد که تا پنج دقیقه ی دیگر بخوابد. بیدار شد و دید ساعت هفت است. با شتاب از تختش که بوی گند یک نفره بودن را میداد بیرون آمد و به سمت رخت آویز رفت. با بی تفاوتی لباسی را انتخاب کرد. زنگ در به صدا در آمد. توجهی نکرد، لباسهایش را میپوشید. زنگ باز هم به صدا در آمد. گویی پتروس، پشت در است و زنگ هم، آن سوراخ. در را باز کرد. زنی بود. زنش بود. زن سابقش بود. زن سابقش که بعد از او دوبار ازدواج کرده بود. خودش را در چشمان زن برانداز کرد. او که بود؟ او فقط، او بود. یک اوی خالی.

چشمانش را باز کرد. در چشمانش اشک جمع شده بود. از خستگی دیشب بود. ساعت یک ربع به هفت بود. به خودش تخفیف داد که تا پنج دقیقه ی دیگر بخوابد. خوابش نبرد. میدانست همین پنج دقیقه دیر رفتنش همانند براه انداختن یک جنگ جهانی علیه خودش است. همان دم که از خانه بیرون رود، پیکار شروع میشود. ورجه وورجه ی کودک دم خانه، که از تاخیر سرویس مدرسه بیشترین استفاده را میکند. خطوط پرتلاطم تاکسی و بماند که اگر هوا بارانی باشد همانند یک موج سواریست که در مقابل یک موج دو متری هیچ کاری نمیتواند بکند. و فکرش را بکنید که اگر قسمتی از مسیر یک طرفه یا مسدود و یا در مسیر احداث مترو باشد.
دیگر فکر نکرد. با شتاب پاشد، تا آن عدد پنج دو رقمی نشده است.

چشمانش را باز کرد. در چشمانش اشک جمع شده بود. از خستگی دیشب بود. ساعت یک ربع به هفت بود. به خودش تخفیف داد که تا پنج دقیقه ی دیگر بخوابد. بیدار شد. نور آفتاب در چشم میزد. سر و صدای خیابان شبیه آلودگی صوتی صبح نبود. در صبح، همه چیز از شتاب الهام گرفته است. مانند یکی از کارهای موسیقیدانی است که در آخرین اجرایش، یکی از نوازنده های ویالونش بد اجرا میکرده و هارمونی را از ارکستر گرفته و او را کاملا بهم ریخته. و اکنون در حال نوشتن قطعه ای در مورد آن پریشانیست.
ظهر بود. در ظهر، سر و صدای خیابان منظم تر است. شتاب هست ولی همه خیالشان تخت است که صبح سروقت رسیده اند. در همین حین، تلفن زنگ زد. رئیس اش که به شدت بهم ریخته بود به او میگوید که اخراج است. او جوابی ندارد. تنها کاری که میکند، مکالمه را قطع میکند. باز تلفن به صدا در می آید و دوستش به او این پیشنهاد را میدهد که لیدر یکی از تورهای مسافرتیش شود. آن هم سواحل مدیترانه.

این پنج دقیقه، برای او مصیبتی شد. نمیخواست تحقیری که در چشمان زن اش است را ببیند. یا اینکه دیر بلند شود و خودش را به یک جنگ جهانی مهمان کند. تصمیم گرفت به این امید که مدیرش او را اخراج میکند و بلافاصله لیدر یک تور مسافرتی به سواحل مدیترانه می شود، بخوابد. آن هم خوابی شیرین.

۱۳۸۸/۱/۱۸ ه‍.ش.

چیزای عشقی 11

بگذار پاره گی ِ کفشت را لمس کنم. آن را بلیسم. مزه ی کـثافتش را بچشم.



پ.ن. خیلی وقته میخواستم نقل قول هایی که دوستشون دارم رو یه جا پست کنم. این Let's not forget، وبلاگمه که توش نقل قول هام رو میزارم.

۱۳۸۸/۱/۱۷ ه‍.ش.

شاید بدون عنوان 5

شاید فردریکو با آن لباس ژنده و کلاه مضحکش، اگر روزی دوبار، دور میدان را میچرخید و از خودش ژان گولر بازی در می آورد، اکنون از گرسنگی نمیمرد.


۱۳۸۸/۱/۱۶ ه‍.ش.

لذت 9

در خیابانم. بر روی نیمکتی نشسته ام. باران می آید. موتوری رد میشود. در امتداد صدای قیژ قیژش به رویا میروم.


۱۳۸۸/۱/۱۳ ه‍.ش.

بستنی ها سقوط میکنند

خرده پولی در جیب، مچاله شده. سری رو به سقف، نشسته برروی نیمکت. صدای زنی در بلندگو، " تهران- بندرعباس، حرکت "
هرزگاهی به خودت می آیی و جز گذر عابران و شاید یک بستنی متلاشی شده روی زمین چیز دیگری نمیبینی. عرق سرازیر میشود. به سوی دیگر نگاه میکنی، فقط برای اینکه به سمتی دیگر نگاه کرده باشی. میدانی اتوبوسی می آید و تو را میبرد. خودت را برانداز میکنی. دیگر نمیخواهی بدانی چه کردی و چرا. اتوبوس ها می آیند و میروند. و تو گه گاه مجذوب یکی از آنها می شوی. مجذوب، اتهام غریبیست که به یک تنها میزنند.
چیزی ظریف پایت را لمس میکند. دست کودکیست. نگاهت میکند. میخندد. او هم بستنی ای در دستش است. شاید این نیز هم، محکوم به سقوط باشد. از نگاهش فرار میکنی. نمیخواهی، تو را بداند، با صورتی بی سرزمین آشنا شود. سردی نفسی را حس کند که شاید هرگز قرار نباشد بشناسد. خنده ای برای تحویل دادن به او نداری. به زمین نگاه میکنی. کودک هنوز آنجاست. نمیخواهد برود. تو به لرزه می افتی. نگاههای کودک بر تو سنگینی میکند. تحمل ناپذیر است. دستت را به موهایت میبری. سرت به مانند مردابی از عرق میباشد که نیزاری در آن واقع شده است.
آنجا نشسته ای بی آنکه دیگر، کودکی در کنارت باشد. بستنی ای دیگر بر زمین سقوط کرده است و اتوبوس ها همچنان در گذر.