۱۳۸۸/۱/۱۱ ه‍.ش.

در ستایش بوز و سینما 4


Üç maymun


پ.ن.1. این پست منحصرا در ستایش سینماست. خیلی ها سینما را با ادبیات مقایسه میکنن و از بعضی جهات حرفهایی میزنن که درسته. ولی با دیدن این فیلم به قدرت پرداخت صحنه و سینما میشود پی برد. کارگردان این فیلم در درجه ی اول یک عکاس است. و دیگر فکرش را بکنید که چه تصاویر نابی خلق شده است. این فیلم احترام برانگیز است.
پ.ن.2. جان منی، سیلان.

۱۳۸۸/۱/۱۰ ه‍.ش.

7:40

همیشه 7:40 دقیقه از کنار خانه اش رد میشد. او از پنج دقیقه ی قبلش آماده بود. کنار پنجره می نشست که آمادنش را ببیند. میدانست وقتی پنج بلوک آنورتر است باید حرکت کند. با متانت به سمت در میرفت. شال و پالتو اش را میپوشید و کفشش نیز. کیفش را بر میداشت. آرام از پله ها پایین می آمد. از خانه خارج میشد. کوچه ی باریک را تا خیابان، کمی با شتاب تر طی میکرد. وقتی به خیابان میرسید او از کنارش رد میشد. عطر تنش او را دیوانه میکرد. گاهی اوقات با عرق آمـیزش دیشبش که آنقدر باید آتشین باشد که وقت حمام کردن نداشته ترکیب میشد و گاهی با سبکی و تازگی بدنش. زن راه مستقیم اش را پیش میگرفت و مرد راهی متفاوت با زن را.

۱۳۸۸/۱/۹ ه‍.ش.

در ستایش بوز و سینما 3


The Wrestler

Randy 'The Ram' Robinson: Goddamn they don't make em' like they used to.
Cassidy: Fcukin' 80's man, best sht ever !
Randy 'The Ram' Robinson: Bet'chr aass man, Guns N' Roses! Rules.
Cassidy: Crue!
Randy 'The Ram' Robinson: Yeah!
Cassidy: Def Lep!
Randy 'The Ram' Robinson: Then that Cobain puussy had to come around & ruin it all.
Cassidy: Like theres something wrong with just wanting to have a good time?
Randy 'The Ram' Robinson: I'll tell you somethin', I hate the fcukin' 90's.
Cassidy: Fcukin' 90's scuked.
Randy 'The Ram' Robinson: Fcukin' 90's scuked


پ.ن. فک کنم در ستایش بوز و سینما انتخابم رو برای صحنه های ناب بیشتر میکنه. به خاطر همین اسمش رو عوض کردم
پ.ن.2. شاید بگید این چه ربطی داره به بوز و سینما. اصولا همچین دایالوگ های نابی که تازت میکنن رخ نمی ده مگر اینکه در محیطی اینچنینی باشی.

پیانیست

او پیانو را، با ضرباتی سنگین و پراکنده و در اوج بی تفاوتی، مورد حمله قرار میداد. او پیانیستی بود که هر شب در رستورانی مجلل مینواخت. میدانست اگر بدترین اجرای خودش را داشته باشد نیز، در آخر برای او دست خواهند زد. او تنها بود ولی بدتر از آن این بود که درک نمی شد.

کمی چپ، کمی راست

یک چشمش را می بست و سرش را به این سو و آن سو میبرد. کمی چپ، کمی راست، تا اینکه دو حفاظ مجاور به هم درست با دو آنتن، در پشت بام خانه ی روبه رویی تطبیق یابند. همیشه از نسبت صحیح فاصله ی دو حفاظ به هم با فاصله ی دو آنتن به هم حیرت میکرد. و همیشه یادش می آمد که از دفعه ی قبل با خودش پیمان بسته که دیگر متعجب نشود. سپس لبخندی بر لبانش نقش می بست.

۱۳۸۸/۱/۸ ه‍.ش.

شاید بدون عنوان 4


دانشمندان، جدیدا از درمان کردن به ملال رسیده اند. درمان برای آنها به این معنی است که مشکلی را برطرف کنند. آنها میخواهند به روشی تازه برسند که در طی فرآیند درمان، نه تنها مشکل را برطرف کنند بلکه موجب اصلاح و پیشرفت بشر شوند. فکرش را بکنید شخصی دستانش درد میکند، علاوه بر آنکه بهبود میابد، دارای دو بال نیز میشود.


شاید بدون عنوان 3

همانطور که گفتم، میشود رد پای ناشناخته ترین موجودات را در جلوی خانه تان جستجو کرد. آنها را میشود احساس کرد، همانگونه که تازگی ی هوای صبحگاهی را میشود حس کرد.

شاید بدون عنوان 2

نقشه آن چیزی بود که ما کشیدیم.

۱۳۸۸/۱/۳ ه‍.ش.

مبل فروشی

+ میدونی؟
- چی رو؟
+ من و اون عادت داشتیم بیاییم اینجا. از پشت شیشه مبلا رو نگاه میکردیم. یکی رو انتخاب میکردیم. بعد دستش رو میگرفتم. چشمامون رو می بستیم و تصور میکردیم که باهم روی اون مبل نشستیم.
اون همیشه عادت داشت سرش رو بزاره روی سینم. بعد خوابش می برد. و من به صدای نفس کشیدنش گوش میدادم. تا اینکه بیدار میشد و با دستش، آروم صورتم رو نوازش میکرد. و من لبخندی میزدم.
- جدی؟
+ گندش بزنن، تمام مبلاش گرونه

سالواتوره

هنگامی سالواتوره به خودش آمد که مردم در حال جیغ زدن بودند. با تعجب آنها را نگاه میکرد. نمی فهمید دلیل جیغ زدنشان چیست. به خودش آمد. فهمید که در خیابانی باریک و شلوغ میدود، با شتاب. نمیتوانست خودش را متوقف کند. لحظه ای پایین را نگاه کرد. در دستش تفنگی را دید و دیگری خونی بود. پیراهنش نیز پاره و سرتاسر قرمز بود. به سرعت گذشته را مرور کرد. چیزی به ذهنش نیامد. گویی مدتی تمام حواسش مختل شده باشد و در عالمی ساکن به سر برده.
با تمام توان در حرکت بود. فهمید که اتفاقی افتاده. اتفاقی که عامل تمام اینهاست. میدانست که فرصت زیادی ندارد. جرات برگشت به عقب را نداشت. نمیخواست بداند چند نفر دنبال او هستند. احتمال اینکه گلوله ای هم اکنون در راه برخورد با او باشد، حس غریبی به او میداد.
احساس میکرد به اندازه ی کافی تجربه دارد که بداند دقیقا چه خبر است. باید برای فرار از خطر احتمالی راهش را به کوچه ی فرعی تغییر میداد. ولی بیشتر، آرزو میکرد که فرشته ای از آسمان بیاید و به او بگوید که همه ی اینها رویایی بیش نیست.

۱۳۸۸/۱/۱ ه‍.ش.

CREATION bugs 1

بنظر میرسد این الگو در زندگی بشر فراوان تکرار شده است.
بعد از زمانی رویایی در کنار هم بودن، یکی از آنها به دلیلی، دیگری را ترک میکند. و این دیگری وارد فاز افسردگی و تنهایی میشود. که در این فاز آن شخص اگر هنرمند باشد دست به آفرینش هنری میزند. سپس وارد فاز گذر میشود که عبارت است از فراموشی و شروع دوباره ی زندگی. و زمان این دوره بسته به شخص و ویژگی های شخصیتی اش متفاوت است.

پ.ن. bug به مشکلات برنامه نویسی نیز میگویند که موجب بد عمل کردن برنامه میشود.

۱۳۸۷/۱۲/۲۹ ه‍.ش.

سال نو

هنوز میتوان امیدوار بود
شخصی در شب سال نو
با آن صورت خموش
در تاکسی شبانه ی راه همیشگی
پیدا شود و بگوید
"دوستان، سال نو، آرام و متفاوت"

۱۳۸۷/۱۲/۲۷ ه‍.ش.

لذت 6

در تاکسی مردی کنارم می نشیند. پلاستیکی پر، در دستانش است. آن را روی پایش میگذارد. از آن سرما تراوش میشود. در ظهری گرم، این سرما تجربه ی جالبیست.
کنجکاو میشوم که درون آن چیست. با انگشت کوچک، آرام پلاستیک را لمس میکنم. منحنی شکل است. و همچنین چیزی نازک را حس میکنم.
چه میتواند باشد؟ سیب دوست دارم پس یک سیب میشود. یک سیب گرد و یخ زده.

۱۳۸۷/۱۲/۲۴ ه‍.ش.

در ستایش بوز و سینما 2



توپ و زمین

فردای آن روز، همسایه ی کناری او که فردی محصل بود، خود را برای امتحان هفته ی آتی اش، که مهم بود آماده میکرد. کودکی خیلی آرام در کوچه بازی میکرد. آنقدر آرام که تنها صدای اصطکاک توپ با زمین به گوش میرسید. در نظر او و زیر این همه فشار درس، این صدا غیر قابل تحمل بود. او کنترلش را از دست داد. مدتی از درس دست کشید.
سرش را بین دستانش پنهان کرد و موهایش را میکشید. قطره های اشک از چشمانش سرازیر شد. مدتی در این حالت بود تا کمی آرام شد. در حالیکه صدای اصابت مداوم توپ با زمین همچنان شنیده میشد.
بلند شد و از خانه خارج. به سمت کودک رفت. توپش را گرفت و پاره کرد. کودک به او زل زد در حالیکه وحشت کرده بود. و بعد، پا به فرار گذاشت.
او ماند، و یک کوچه ی باریک و خلوت، و یک توپ پاره.

در ستایش بوز و سینما 1

Blue velvet 1986

" Jeffrey Beaumont: Man I like Heineken! You like Heineken?
Sandy Williams: Uh- Well, I've never really had a Heineken before.
Jeffrey Beaumont: You never had a Heineken before?
Sandy Williams: My dad drinks Bud.
Jeffrey Beaumont: King of beers



پ.ن. باید حادثه ی مهمی باشد، قسمتی از یک فیلم که مدت ها پیش دیده ای در ذهنت همچنان جریان داشته باشد. میخواهم جاودانه های فیلم ها در مورد آبــجو را در اینجا به ثبت برسانم.

سوال روز 2

آیا با دیدن یک پشه در روز، سوال رایج " پشه ها، روزا کجا میرن؟ " فاقد اعتبار میشود؟

۱۳۸۷/۱۲/۲۳ ه‍.ش.

لذت 5

صدای کشتی ای شنید. از زیر پل رد میشد. فهمید تنها راهش چیست. برروی لبه ی پل ایستاد. دستانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد.
او مانند شاهینی جوان و چابک به پرواز در آمد. دیگر مهم نبود به کجا فرود می آید، گلوله ای به او اصابت میکند یا نه. برای او، این صعود کافی بود.

۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ه‍.ش.

۱۳۸۷/۱۲/۲۱ ه‍.ش.

ساندویچ و آبجو

گاهی اوقات
باید از تمام همخوابه ها دست کشید
خاطرات را در جایی، مثلا جاکفشی مبحوس کرد
نو را از تابیدن به اتاق محروم
نشست برروی مبل و خیره ماند
ساندویچ خورد و آبـجو نوشید
ساندویچ خورد و آبـجو نوشید
ساندویچ خورد و آبـجو نوشید
تا روز دگر فرا رسد

۱۳۸۷/۱۲/۲۰ ه‍.ش.

زن، پیشخدمت و دوست پسر جدیدش

زن و مرد وارد کافه شدند و میز کنار در ِ کافه را برای نشستن انتخاب کردند. سیگاری روشن کردند و دو قهوه سفارش دادند. زن دست مرد را با شتاب از روی میز گرفت و لب پایینش را بین دندانهایش قرار داد و با شیطنت فشاری داد. و گفت:
- میدونی که پیشخدمت اینجا خود ارضایی میکنه؟
+ رئیس جمهور امریکا هم گلف بازی میکنه
- نــه، شوخی نمیکنم.
(زن مکثی کرد تا مرد دوباره متمرکز شود، صدایش را آرام کرد)
+ من هر دوشنبه، با اون دامن آبی تنگ بالای زانو، و موهای پریشون بعد حمامم و اون تی شرت که زیرش سوتـین نمیبندم میام اینجا
-همونی که اون کت ِ تا بالای کمرت رو میپوشی روش؟
+ دقیقا. و وقتی پیشخدمت میاد از من سفارش میگیره احساس میکنم داره غش میکنه. میره پشت بار سفارش رو تحویل میده و سریع میره دستشویی. دستشویی به گونه ای هست که اگه در ورودیش یکم باز باشه، میشه دقیقا همین میز رو کاملا دید
- و تو عمدا اینجا...؟
+ دقیقا
(زن خنده ای از سر شیطنت کرد و پکی عمیق به سیگارش زد)
(مرد که تا کنون همچین چهره ای از زن ندیده بود، متحیر ماند. در همین حین یادش آمد که اولین دیدارش با زن، او همین لباس را پوشیده بود و در مرد احساسی عجیب را برانگیخته بود به گونه ای که مرد را مجاب کرده بود که جلو بیاید و به او پیشنهاد آبجو دهد. مرد دوباره به چهره اش نگاه کرد. زن نگاههای جسته و گریخته ای به آن سوی بار، جایی که پیشخدمت مشغول خود ارضایی است میکرد. به او خیره شد و خود را یک مغلوب پنداشت. مغلوب تابع جادویی ای که زن مخترع اش بود. ترکیب جاودانه ای از لباس و بدن یک زن، که باعث میشد نگاه هر مرد ریزبینی را به خود جلب کند. چه پیشخدمت کافه ای شلوغ که همه روزه، زن های مختلفی را میبیند و چه یکی از معروفترین عکاس های پاریس که از مدل های فرانسوی عکس میگیرد. مرد نتوانست کاری کند. او این شکست را قبول کرده بود. تمام توانش را به خرج داد که عادی نشان دهد. صبر کرد تا زن سیگار و قهوه اش تمام شود)
+ عزیزم بریم؟
-آره چرا نه. میخوایم بریم افتتاحیه فیلم دوستت؟
+ آره، نقدای خوبی شده ازش. همه بهش امیدوارن، من هم. قراره باهم یه کار جدید رو شروع کنیم
(در بسته شد. صداها دورتر و ضعیف تر شد. و بعد، ناپدید.)

لذت 3

پلک هایش را بست. دو انگشت اشاره اش را از آخرین بند خم کرد و بر بالای پلک هایش گذاشت. انگشتهای شست اش را بر زیر پلک ها گذاشت، به گونه ای که با بهم پیوستن انتهای انگشت شت و اشاره اش یک بیضی ایجاد میشد. و آرام، با حرکتی دایروی چشمهایش را مالش داد.

۱۳۸۷/۱۲/۱۹ ه‍.ش.

قطره های باران، کشیده شده

قطره های باران، بر روی شیشه ی ماشین کشیده میشدند و به پایین می آمدند. از شهرستان آمده بود. به بیرون خیره شده بود. آدم ها با شتاب در رفت و آمد بودند. نمیدانست که اینها اینگونه اند یا باران مسبب اش است؟!
باران شدید یا کم میشد. در ترافیک بود. نمیدانست کی میرسد. زیاد هم عجله نداشت. چهره ی مردمان برایش جذاب تر بود. هر کس به شکلی بود.
در محکم بسته شد. از افکارش بیرون آمد. نمیدانست در بین این آدمها، در وَنی که هوایش سنگین است، گرفته است، چه میکند؟
به موبایل بغل دستی اش خیره شد. کجایی عزیزم؟ -روی صفحه ی موبایل نقش بسته بود- نگاهی به چهره ی زن کرد. چیزی در آن نبود. مانند سطل آشغالی بود که تهی باشد.
" خانم بیمارستان قلب اینجاست "
ماشین ایستاد. پیاده شد.

۱۳۸۷/۱۲/۱۸ ه‍.ش.

قبل از تگری

در آن شب، که دود چاره ای جز سنگینی بر هوا نداشت
و احساسی غریب، در آن بار*، در تک تک آنها رخنه کرده بود
او به گونه ای ساکسیفون میزد
که خود را و هرچیز مقابل خود را دور میزدی و می دانستی که به همان نقطه برخواهی گشت


*bar

۱۳۸۷/۱۲/۱۵ ه‍.ش.

لذت 2

موهایش را نوازش کرد. چند تار مویش را در دهانش کرد. مزه ی آن را دوست داشت. به موهایش چنگ زد. سرش را محکم به میز کوبید. خون همه جا پخش شد. برای اولین بار در زندگیش از کاری لذت برد.

بادکنک

+ اِ، باد مَرده رو با خودش برد، عین یه بادکنک!!!
- بنظرت این پدیده رو باید از نظر فیزیک نیوتونی بررسی کرد یا کوانتوم؟

۱۳۸۷/۱۲/۱۴ ه‍.ش.

لذت

در اوجم
با چشمانی بسته،
آرام همچو نوزاد
با حرکت دورانی ِ انگشت اشاره در دماغم

املت با قارچ

یکی از عجایب دنیا این است که ندانی چگونه رابطه ای پیدا کرده ای.
با او میشد همه چیز را تجربه کرد. چون صرفا فقط فــــــاک بود.
امروز فرق میکرد. از من خواسته بود غذایی برایش درست کنم. و گفته بود شب را میماند.
غذایی بلد نبودم. املت با قارچ تمام هنر من در آشپزی بود.
دیر کرد. گوشیش جواب نمیداد. ابتدا فقط بوق میزد و اکنون مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد. میدانستم از همان حوادث تراژیک مسخره در انتظارم هست. فقط همین شماره را ازش داشتم.
اواسط شب بود. زنگ زد، گفت:" ببخشید پیش کسی بودم، خوبی؟ "

۱۳۸۷/۱۲/۱۲ ه‍.ش.

چند خط درهم برهم

بعد از ظهر دل انگیزی بود. رو به روی پنجره نشسته بود و به بازی کودکان خیره شده بود. دفتر خاطرات روزانه اش را باز کرد و آن را ورق زد. از دو سال پیش شروع کرد. درست از شب ازدواجش. در آن شب فقط این را نوشته بود
" حقیقت دارد؟
من دوستش دارم؟
صبر کن، آری، با تمام وجود"
روزها را ورق زد و به زمان حال نزدیک تر شد. در این بین، ماجراها، حوادث و خوشی ها را خواند. به امروز رسید، به امروزی که خالی بود. هنوز جرات نکرده بود آن را بنویسد، چیزی را که در درونش بی تابی میکرد و مدام تغییر ماهیت میداد. چند خطی نوشت. خطش زد. ولی همچنان دیده میشد که چه نوشته است. با تمام توان تلاش کرد که با خط های درهم کاملا آن چند خط را بپوشاند.
دستش را زیر چانه اش گذاشت. باز بازی کودکان توجه اش را جلب کرد. شکمش را لمس کرد، او را احساس میکرد. حتی میتوانست گرمایش را حس کند.
در باز شد. سایه ای خفیف وارد شد و سپس مردی. همسرش بود. نزدیک شد و از پشت او را، در حالیکه روی صندلی نشسته بود، در آغوش گرفت و گونه اش را بوسید. گفت:" من می رم دوش بگیرم عزیزم "
بار دیگر به دفترش نگاه کرد. زیر آن همه خط درهم برهم نوشت:" شک دارم "

۱۳۸۷/۱۲/۱۱ ه‍.ش.

هات داگ و باران

باران میبارد. در کفشهایم آب است. " یک خانواده ی درست و سلامت" رادیو این را میگوید. هات داگی سفارش دادم. برایم می آورد. "شما خاطره ای از شب عروسیتان دارید؟" سه سرباز در کنارم نشسته اند. آنها هم باید چیزی سفارش داده باشند. غذا را با بی تفاوتی تمام میکنم.
باران همچنان میبارد. تمامی ندارد. بیرون می آیم، کنار در می ایستم، سیگاری روشن میکنم و منتظر میمانم بند بیاید. سربازی کنارم می ایستد. سیگارش را داخل روشن کرده. صدای رادیو قابل شنیدن است " خانوادگی، کاملا خانوادگی "
سرباز میگوید:" مسخرست "، بی آنکه بخواهم بدانم منظورش چیست میگویم:"خیلی". سیگارش تمام میشود. پوتینی پایش است، میگوید:" من می رم "، و میرود.
آب همه جا را گرفته. امکان رفتن نیست. او دور میشود و باز سیگاری روشن میکنم.